اپیزود اول
ویژ ویژ.... ای بابا مگه ساعت چنده؟ اوه اوه 7:20 شده و من هنوز خوابم! ای بابا این کیه این موقع صبح حالا گیر داده، وردارم یا نه؟...
سلام، بفرمایید
سلام، خوبی مهندس
ممنونم (هرچی به ذهنم فشار میارم نمیتونم صدا رو تشخیص بدم، هنوز 30 ثانیه نشده که بیدار شدم!!)
چه خبر، خواب بودی مهندس بد موقع مزاحم شدم
نه خواهش میکنم در خدمتتونم (صدا رو شناختم) شما خوبی مهندس جانم بفرمایین
خواستم بگم....
ای بابا حالا اگه 8 زنگ میزدی این رو میگفتی دیر میشد؟ ولی خوب شد زنگ زد وگرنه امروز خواب مونده بودم نافرم. نصفه نیمه پا میشم و بالاخره میرم پایین. صبحونه ای میزنم و میرم کارگاه. اوه چه سرد شده اینجا. سقف کارا دارن تازه از داربست ها میرن بالا. برق کارا هم اومدن و دارن اون ته سوله تو سر و کله هم میزنن و تا من رو میبینن شروع میکنن به صحبت های کاری زدن. کارگرا اومدن اما از اوستا بنا هامون خبری نیست. گوشی رو بر میدارم وزنگ میزنم...
آقای سلطانی سلام، خوبی، گفتم یاداوری کنم سر کار میای ساعتت رو هم یه نگاهی بندازی بد نیست
سلام مهندس، من تا 2 دققیقه دیگه میرسم، شما کارگاهین؟ اومدم..
راست میگفت بلافاصله اومد، اوستا ها رفتن لباس عوض کنن.
میگم اقای سلطانی امروز بچه ها رو بفرست تو سقف این لوله گاز رو بکشن بالا یه کم جابجاش کنیم چون مزاحم سقف کاراست. خودت هم برو بالا یه دستی برسون خرابکاری نکن
باشه مهندس الان ردیفش میکنم
خوبه این یکی درست بشه کارمون میوفته جلو....
ساعت از 11 گذشته و من اومدم تو اتاق دارم با لبتاپ یه سری عکس از پروژه های شرکت سازه نگاه میکنم... بذار برم یه سری بزنم ببینم دارن چیکار میکنن اینا، اوه اوه این سوراخای چراغا که با هم نمیخونن... آقای شفیع، معلوم هست داری چیکار میکنی؟
چیه مهندس چی شده؟
بابا خراب کردی رفت این سوراخا که با هم نمیخونن، مگه ریسمون کار نکشیدی؟نخواستیم بابا گند زدی به یقف ولش کنین اصلا نخواستم، بیاین پایین جمع کنین وسایلتون رو، من الان چیکار کنم با این سوراخا، هان؟؟؟
مهندس تقصیر من نیست علیرضا (اون یکی برقکاره) اشتباه کرده و....
اه اه یه لحظه هم نمیشه بیای بشینی گند زدن رفت. حالا چیکارش کنم؟ مرتیکه الدنگ پررو تو روی من میگه حالا اشتباهیه که شده نمیشه که علیرضا رو اعدامش کنیم!!! حالم رو گرفت، باید یه جوری درستش کنم...
مجبورم دست به دامن سقف کارا بشم که اون تیکه رو کلا عوض کنن، اما اگه نشه چی؟ آقای احمدی (اوستا نصاب سقف) بیا یکم با هم مذاکره کنیم.. (مراسم هندونه گذاری شدید...) من صورتحسابت رو ردیف میکنم تو این دو ردیف رو از وسط بشکن دوباره جا بزن، میدونم خیلی سخته و نری مادگی ها جا نمیرن اما یه کاریش بکن دیگه از خجالتت در میایم...(نیم ساعت باهاش بحث کردم تا قبول کرد)
ویژ ویژ (مدیرعامل!!) سلام مهندس، بفرمایین
کجایی مهندس؟ کارگاهی؟
آره مهندس چطور مگه؟
گفتم یاداوری کنم یکشنبه بازدید دارین بچه ها فردا (جمعه) سر کار باشن که سقف کامل بشه چراغا رو هم بذارین شنبه روشنایی داشته باشیم
مهندس اینا که هنوز کابلاش تموم نشدن، شنبه روشنایی نمیتونیم بدیم
من این حرفا رو نمی فهمم، تا هروقت شده کارگاه به کار باشه من شنبه تست روشنایی میخوام که یکشنبه با خیال راحت نشونشون بدم، فعلا خدافظ
دیوونه شده ها، مگه میشه؟ عجب مکافاتی داریم، آقای شفیع (فریاد) بیا بالا تو اتاق من کارت دارم
آقای شفیع من شنبه روشنایی میخوام، فردا میاین سر کار نیروهات رو هم میاری چراغا نصب بشن شنبه هم تا ظهر کابلا رو وصل میکنین عصر به من روشنایی بده که تست بگیریم، نه نگو وگرنه با این گندی که زدین وسایلتون رو جمع کنین برین سر یه کاره دیگه
نمیشه مهندس مگه الکیه، شماها هم همه کاراتون شده عجله عجله، فردا اینا جواب ندن خودتون حیرون میشین، شما مگه کی این نقشه رو به من دادین که شنبه هم روشنایی میخواین...
اه حوصله سر و کله دزن با این رو ندارم آدم با 10 تا کارگر سر و کله بزنه با این زبون باز بحث نکنه بس که زبونش درازه! بیخیال خودم دورستش میکنم... باشه بابا اینقدر غر نزن برو به کارت برس، ولی فردا بیاین سر کار
ویژ ویژ...(حسین خانی از همکاراست) سلام ارادت داریم
سلام مهندس خواستم بهت بگم به فکر من باش، قرار بود یه خبری به من بدی تا با رسولی بریم سر اون کاره ها، یادت نره کار میپره از دستمون.
اقا چشم یادم بود الان هم که یاداوری کردی رو چشمم... سلام برسون...
ویژ ویژ... (سید!!!) آقا سلام، در خدمتیم
حسین کجایی؟
کارگاهم آقا
یه سر خونه ما بزن این شوفاژا خوب کار نمیکنن یه شیر هواگیری هم همرات بیار، کی میای؟
10 دقیقه دیگه اونجام...
اپیزود دوم
این خیابونا چقدر شلوغ شدن ای بابا، برم یه سر پیش رسولی هم یه شیر هواگیری ازش بگیرم هم یه قرار بذارم واسه این حسین خانی که من رو کچل کرد.... بــــله خودشه، حالا مگه جای پارک گیر میاد، از وقتی این خیابون اقبال رو فقط یه طرف پارک مجاز کردن دیگه واسه رد شدن عابر ها هم جا نیست، خوبه همینجا خوبه
اقای رسولی عزیز سلام، کجایی بابا نیستی، الو... آق سعید...
ها سلام، این طرفا، حالا چه وقت اومدنه؟ کله ظهر پنجشنبه!
کجا خوشتیپ؟ دست منم بگیر، آقا قبل رفتن یه شیر هواگیری به من بده
تو هم وقت گیر آوردیا، من میرم تا چند تا مغازه پایین تر تو داروخونه الان میام برو تو قفسه سوم اون پشت یکی وردار، چراغ رو بزن شلوغ پلوغه
سعیدو من میخوام برم کجا داری میری؟
الان میام میخوام برم سمت بلوار...
تو این مغازه شتر با قافله اش گم میشه چه برسه به بار، کو پس این شیرا، خدا بگم چیکارت نکنه که هیچ چیزت مثله آدم نیست، آهان ایناش، راستی اگه الان که داره میره سمت بلوار یه تک پا بریم پیش حسین خانی هم بد نیستا، حالا کجا رفت، اصلا یه کاری، اول با حسین خانی هماهنگ میکنم تا وقتی که سعید هم الان اومد اونوقت بهش میگم سر راهش یه تک پا میریم، آره این خوبه، گوشی رو ورمیدارم، ای بابا چرا اینقدر تق تق داره، این چه سیمیه، این که همش چسبکاری شده مگه یه سیم رابط چقدره؟ ای سعید خصیص...
الو، الو، خانم حسین خانی، الو الو
الو....... الو.............الو.............الو سعید چرا حرف نمیزنی؟ کجایی پس تو؟
!!!! (جان!! سعید؟!!! از کی تاحالا سعید با حسین خانی اینا رفت و آمد هم داره؟!!)
الو، خانم حسین خانی من ... هستم، صدام رو دارین؟ (ای بابا این گوشی هم که مثله خود سعید زهوارش در رفته انگار سیم ورودیش کلا قطع شد،... عجب برنامه ای داریما)
سعید چرا حرف نمیزنی؟ زود باش دیگه مجید رفت بردسیر کاری براش پیش اومده تا سر شب نمیاد اگه میخوای بیای زودتر بیا! الو ........... سعید شنیدی چی گفتم؟.......... الو........ الووووووووو
!!!(....) دیگه بسه... تـــــــــــــــــــق(گوشی رو گذاشتم)
اپیزود 3
یعنی چی، هنگ کردم! پس این همه سعیدو عجله داشت واسه این بود، بلوار میخوام برم و کار دارم و اینا همین بود! وای خدایا چی شنیدم حالا چیکار کنم آخه مگه میشه، اوف دارم دیوونه میشم. ولش کن ... لقش میرم خودش میاد در مغازشو میبنده دیگه نبینمش بهتره. وای خدا به حسین خانی چی بگم من، واااای
اِ مهندس کجا واستا با هم بریم، واستا چراغا رو خاموش کنم درو میبندیم با هم میریم! شرمنده من رفتم داروخونه یکی از بچه ها دارو میخواد حالش بد شده باید سریع برم سر وقتش
(داروخونه! آره جون عمه ات تو هم رفتی دارو گرفتی، وای خدا بزنم تو دهنشا) نه دیگه سعید جان من میرم عجله دارم یکی از اقوام منتظرمه تا من برم، شرمنده عجله دارم وگرنه کمکت میدادم
اوکی مزاحمت نمیشم تو برو خودم میبندم، چیز دیگه ای نمیخواستی؟ نوار تفلونی چیزی آچار ماچار میخوای بردار بعدن بیارها...
نه دستت درد نکنه، فعلا (برم که دیگه نبینمت مرتیکه ج ا ک ش) ... وای خدایا مگه میشه، تقصیر منه؟ وای اگه اینا رو با هم آشنا نکرده بودم الان هم اینجوری میشد؟ خدایا چیکارش کنم حالا، اگه مجید بفهمه واویلا اگه وسط راه برگرده چی؟ من چیکار کنم عجب روزی شده امروزا، همه میخوان برینن به هیکل من بیچاره
اپیزود 4
ساعت 5 عصره. ویژ ویژ... سعید ِ ... میدونم چیکارم داره، حتما رفته و زن مجید بهش گفته که چرا زنگ زدی حرف نمیزدی و حتما بو برده، شک ندارم زنگ زده که ببینه واقعا اون اتفاقی که نباید میوفتاده افتاده یا نه. ولش کن بذار تو کفش بمونه من چطور از ظهر تا الان تو کف ماجرا موندم بذار اونم تو کفش بمونه بلکه کوفتش بشه خدا بزنه به کمرش که دیگه همچی غلطی نکنه...
حالم دیگه به هم خورد... خاک بر سرت سعید یعنی اینقدر تو گشنه بودی؟...خاک عالم تو سرت
|
میخوام امروز برات بگم از یه داستان
جدیده و نیست مربوط به عهد بوق و باستان
می خوام بگم از اون وقتایی
که همه پیشتن و تو بازم تنهایی
میخوام بخونم از خط نخست
بشین و گوش کن تا بفهمی خوب و درست
قصه ی من درد دل ِ منه
میشنوی ؟ این همش عین زندگیه منه
باورم نمیشد حتی یه روز
که حالا همه بشن واسم دلسوز
من ولی مثل ِ مرد واستادم اینجا آخر خط
نکشیدم تو عمرم پای هیچکس رو وسط
من بودم همیشه روی پای خودم
تنها بودم اما از تنهاییم راضی بودم
من شکستم حصار ِ سنت ها رو
اما فراموش نکردم هیچکدوم از محبت ها رو
پدر، مادر، خونواده
همیشه هستن واسم یه جور راه ِ چاره
میخوام بگم واست از دوراهی ها
از عشق پاک و بی تجربگی ها
بذار بگم اینا داستان ِ خود ِ منه
سخته ولی همش برگ برگ ِ خاطرات دفتر ِ منه
واسم مهم نیست توی فکرت چیه
تو اصلا میدونی یکرنگی صفت کیه؟
یکرنگ یعنی پاک باشی، صاف و صادق
از رو هوس نگی مدام به ان و اون شدی عاشق
واسه رسیدن به هر چیز و هر کسی
از واژه ها سوء استفده نکنی تو رودرواسی
حرف ِ من اینه که اگر تو صورتم تف کنی
بهتر از اینه که جلو روم هی بلف کنی
یا دوستت دارم رو خرج کنی با هوس
طرف رو تو چنگ بگیری با دو دس
می خوام بخونم واست بیشتر اما
نمیتونم بگم هر حرفی رو رک اینجا
بهتره تموم بشه جریان، دیگه رو نزن
با توام، مدام به این و اون زنگ نزن
ندارم به تو دیگه هیچ حس خاصی
برو زودتر بکن هرکاری که میخواستی
فقط تنهام بذار من اینو میخوام
بی تو هنوزم خوشبخت ترین مرد دنیام
..
بی تو بازم خوشبخت ترین مرد دنیام
...
|
من و تو در گذر ثانیه ها گم نشدیم
سال ها کنار هم بودیم و از پیش هم دور نشدیم
بازی ها داشتیم و مست از شور و شر بچگی
عاشق شدیم ولی لحظه ای به هم نزدیک نشدیم
روزگار عمر خود سوختیم و ساختیم با همه چیز
سختی ها چشیدیم و باز هم پخته نشدیم
وای از آن دلشوره های پیش از دیدار
همه را عشق خواندیم و عاقل نشدیم
این سرنوشت پایان یک روح و دو جسم ما بود
شرمانه گویم که ما از جسم هم غافل نشدیم
درد ما دوری و خواب ِ جدا در شب نبود
سال ها بود که جدا بودیم و آگه نشدیم
این همه پند که گفتند این و آن در گوش ما
شنیدیم و اما لحظه ای متنبه نشدیم
تو که میخوانی سطر به سطر این قطعه را
ما هوسباز بودیم و چه خوب به زیر ِ یک سقف نشدیم
تو شنو حرف مرا که من فروختم عمر خود
ما فروشنده ی تن بودیم و مرفه نشدیم
خانه، ملک و ماشین و کار ِ با حقوق
همه دادند و ما قسمت هم هیچ نشدیم
ای خدا همه گفتم به خودت این سجده ایست تا به ابد
شکر تو که عاقبت با کولیان آواره ی هر کوی و برزن نشدیم
|
تو کلمه ایکاش حبس نشو
کاش رو کاشتن
ولی سبز نشد...
|
وقتی دلگیری و تنها
دلت پر شده از غم و دردها
وقتی دلت شکسته
دستات عاجزن و پاهات بسته
وقتی روزها تکراری میشن
لحظه ها مثل یک سال رد میشن
وقتی هوا گرفته است
همه ی درها بروت بسته است
وقتی می خوای یک شونه
که سرت رو روش بذاری و گریه کنی بی بهونه
وقتی خاطره های دیرین
یادت میارن از اون بوسه های شیرین
وقتی با صفحه کلید مشکی
هیچ کلمه ای جور نمیشه الا شکست ِ عشقی
وقتی صبور و بی باک
میرفتی به جنگ هوس های ترسناک
به رویاهات فکر نکن
اشکهات رو حاضر نکن
فکر کن به روزهای خوب
بودن کنار ِ محبوب
فکر کن که رو ابرهایی
از همه غمها جدایی
فکر کن همه اونا خواب بودن
عقل رو از تو ربودن
فکر کن دیگه تموم شد
از الان باید درست شد
فکر کن منم که اینجام
بهتر از تو نیست لحظه هام
یاور ِ خوب قصه
دلت از کجا شکسته؟
منم همراه همیشه
بهش فکر نکن، بالاخره یه روزی میشه....
|
نوای شور را خیلی خوب مینوازی
با این سازت تا ابد میتوان رقصید
|
بر لبانت میوه ها خوابانده ای
در نگاهت جمله ها افکنده ای
خوب میدانی نقطه ضعف مرا
زین آتشی که بر دلم نهاده ای
گفته بودم پیش من غمزه نیا
میدانم گر آمدی باز هم دُردانه ای
وای چه میگوید دلم این وسوسه ست؟
بیگمان این فتنه ایست که تو بر دلم بنشانده ای
روی سیمایت از ذهن ِ من برون نرفت
یادگاری ها روی قلبم گمارده ای
من به تو میل و کشش، شهوت نه
دین و ایمان مرا هم به خدا سپرده ای
دستانم از ذکر جمله ها بس ناتوان
با نگاهت جویبار قطعه ها خشکانده ای
پیر و جوان در وصف تو مانده اسیر
همه را با عشوه ها آزرده ای
روی سخن با توست ای که تمام ات آرزو
یک نفر اینجاست منتظر، از میان آنهمه که رانده ای
|
ابتدای صفحه نوشته ای با خط درشت
مینویسی در این دفتر، خاطرات ِ ریز و درشت
برای هر برگ رمزی بگذاشته ای
جمله ها قید شده اند در هر صفحه پشت به پشت
...
دفترت را همچو جان ات از بلا حفظ میکنی
زیر تخت یا که کشو هر شب آن را قایم میکنی
بیم آن داری که در نبودت یک بار
خوانده شود و مجبور شوی همه را حاشا کنی
...
در جمله ها نام ها مستعار ِ مستعار
از محکم کاری عیب نمیکند هیچوقت کار
روی اسمی که خیلی دوست داری اش
پررنگ میکشی با رنگ مختلف چندین بار
...
دفترت را جلد ِ کاغذ کادو میکنی
گوشه هایش را با رنگ قرمز کادر بندی میکنی
خط خوردگی پیدا نیست در هیچ برگه اش
یادم آمد صفحه ها را گاها بازنویسی میکنی
...
سالها بگذشته و دفتر، یادگار ِ لحظه هاست
هر خط آن برای من یادآور گذشته هاست
وقتی آن را گهگداری وا میکنم
خود ِ منم انگار که پشت ِ جمله هاست
...
دفترم مرا ببخش دست ِ من از روی تو خجل شده
بس که نازت نخریده یک کمی مغرور شده
میدانم که هنوزم دوستت دارد ولی
باور کن با وبلاگ روی هم ریخته و غافل شده
...
دفترم، بوی خاک ِ آنروزها میدهد هر برگه ات
جوهر بیک و کاغذ کاهی دارد هر صفحه ات
کاش میشد قاب گرفت از کل ِ تو
یادم می افتد از "خودم" با هر جمله ات
...
دفترو میبندم و میرم کنار میز ِ کار
در میان کلمات میگردم دنبال ِ یک حصار
میخواهم دفتر را توصیف کنم
کلمات اما از ذهنم، میکنند دائم فرار
|
آدم از خودش زده میشود
هرگاه خودزنی میکند!
|
حتی اگر ثانیه ای برای خودم زندگی کرده بودم
باز هم مدیون منت های دلم نمیشدم
کسی این روزها مرا ندیده است؟
|