تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...
از میان نظرات...

قدیمی ها میگفتن

خنده بر هر دردی دواست...

.

.

اما دیروز٬ من٬

از پشت مانیتور شیشه ای٬

جمله ای دیگر حس کردم:

این گریه بود که بر درد سکوت درمان شد...

جمعه صبح

"سکوت شب"

با قطره اشکی

در فراق معشوقه اش، خدا،

در هم شکست...

و امروز او همه جا٬

رنگ ِ خدا را به وضوح می بیند.

کافه های نیمه شب و

قول های مردونه!

چه لحظه ی زیبایی،

تولدی دوباره!

نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386   توسط خودم 



صدای پای پاییز

این روزها

قدم که می زنم

صدای ِ پچ پچ زیاد میشنوم.

دقیق تر که می شوم٬

برگ ها مدام می گویند :

"پاییز از راه رسیده"

.

.

نمی دانم چرا مردم٬

این صدا را

به خش خش میشناسند...

نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386   توسط خودم 



تو خدایی، به معنای تمام کلمه

دوستت دارم،

چون از بچگی بهمون یاد دادن

مهربونا رو دوست داشته باشیم.

احترامت می کنم،

به خاطر اینکه احترام بزرگترها واجبه.

بهت اعتماد دارم،

آخه خیلی امتحانت کردم.

قدرت رو می دونم،

به خاطر اینکه یکی یه دونه ای.

بهت تکیه می کنم،

آخه هیچوقت نشده پشتم رو خالی کنی.

و می پرستمت

چون تنها تویی که لایق پرستیدنی!

.

.

.

همیشه به یادتم

ای خدای مهربون.

نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386   توسط خودم 



بدون تیتر

داداش دوستم

به اون یکی داداشش با جدیت تمام می گه:

" پاهات بوی باقالی مرده میده"

و من وقتی

این تشبیه بی نظیر رو میشنوم

فقط می خندم!!

همین.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386   توسط خودم 



نژادپرست...

می بینی،

ما هنوز هم نژاد پرستیم !

هنوز هم اول، سفید رنگ حرکت می کند

و سپس نوبت به سیاه می رسد...

با گذشت این همه سال

- که اکثر چیزها رنگشون عوض شده -

رنگ مهره های شطرنج هیچ فرقی نکرده...

.

.

راستی تا حالا هیچوقت شده به این فکر کنی که

چرا مهره های شطرنج از اول قزمز و آبی نبودن؟

.

.

شاید هم، بازی شطرنج در کشورهای سیاه پوست

با حرکت مهره سیاه شروع می شود، شاید!!

نمی دانم...

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386   توسط خودم 



لبخند

" فردا باز هم به دیدارمان بیا "

این جمله را امروز سحر

به لبخندی که بر لبانمان نشسته بود گفتم

نمی دانم صدایم را

شنید یا نه!

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386   توسط خودم 



بلاگفا

لوگوی بلاگفا رو که می بینم ناخوداگاه به خودم میگم

برای یکبار هم که شده

لاف نزن و

آدم باش،

گنده تر از دهنت هم حرف نزن که

فوری

آلاخون والاخون می شی...

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386   توسط خودم 



افکار عمومی

شما حق رو معمولا به کی می دین؟ به داداشتون، به آبجی تون، به دوست صمیمی تون یا نه، شما حق رو به حقدار میدین؟ اگر شما می بینی داداشت داره دعوا میکنه و میری فوری اونطرف دعوا رو می زنی اصلا اشکالی بهش وارد نیست، چون بالاخره برادرته و اگه قرار باشه صاف صاف واستی تا اون کتک بخوره که دیگه چی شد... اما، اما صحبتم بعدشه، یعنی شده بعدشم بری بهش بگی داداش خداییش تقصیره تو بوده یا اون؟ خیلی سخته بگی آره، نه؟ می دونم، خیلی هم سخته، " آخه باباجون داداشم بوده، نمی تونستم واستم کتک خوردنش رو ببینم دیگه " می بینی؟ ما خیلی ساده در اکثر اوقات حق رو به حقدار نمی دیم، راحت بهت بگم، چون دوست داریم!!!

اما از عنوان کردن این مطلب هدف خاصی داشتم، قبلش بهتون بگم والله من عاشق سینه سوخته هیچکس نیستم (منظورم سیاسی بود، باز نرین برداشت غلط بکنین...) و اگه تو حرفام از کسی طرفداری کردم شما فکر کنین خواستم جانب حق رو بگیرم، البته از دیدگاه خودم...

تا حالا عبارت " افکار عمومی " به گوشت خورده؟ بابا بذار خودمونی تر بگم، تا حالا نونوایی رفتی؟ یا شده سوار تاکسی بشی و ببینی میتینگ سیاسی در حال برگزار شدنه؟ اصلا چرا اتوبوس رو نگم، یا کوپه های قطار که باهاش این شهر اون شهر می ریم!! داخل همه اینا یه چیز مشترک وجود داره، افکار عمومی...

تا سه چهار ماه پیش که هنوز بنزین سهمیه بندی نشده بود این افکار عمومی حرف واسه زدن کمتر داشت، نهایت حرفش گرون شدن گوجه و تخم مرغ و اینا بود٬ اما از اون روزی که این اتفاق ِ میمون ( یعنی مبارک، جهت اطلاع بعضی ها...) افتاده آنچنان افکار عمومی رونق گرفت که بیا و ببین.

تو هر مجلسی اگر اونی که ازش متنفری ازت پرسید چرا به ما سر نمی زنی، بهترین جواب رو دولت برات آماده کرده، خیلی مفت بگو بابا بنزین ندارم، مگه نمی بینی سهمیه بندی شده و ...( این نقطه چین ها حرف هایی مثله دهنمون سرویس شده و ایناست)

اگر زنت بهت گفت چرا ما رو مسافرت نمی بری٬ خیالت راحت باشه٬ بگو بنزین نداریم٬ بلیت هم نیست!! و یک برد شیرین به دست بیار...

اگر راننده مسافر کش هستی و زنت هی بهت گیر میده برو سر کار٬ لازم نیست بهش بگی عادت کردم به کار آسونی مثل مسافرکشی٬ بگو تقصیر این دولت کوفتیه که بنزین رو سهمیه بندی کرده...

اگر صبح خواب موندی و دیر رسیدی سر کار٬ بگو آقای رئیس بنزینم تموم شد و سهمیه هم نداشتم...

و خلاصه اگر ماشین نداشتی٬ هفت جد و ابادت هم ماشین نداشتن و می خواستی بازم به یه جای این دولت گیر بدی٬ بگو از وقتی سهمیه بندی شده این اصغر آقا همسایمون هم یه سر به ما نمی زنه!

اگر تو قطار صحبت از کارامد بودن یا نبودن دولت شد، فوری خودت رو با کمترین اطلاعات بنداز وسط و بگو این چه دولتیه، از وقتی سهمیه بندی شده، گوشت قرمز و سفید و آبی قیمتش سه برابر شده...

اگر مسافر کش شخصی بودی و مردم از گرون گرفتن کرایه شاکی شدن٬ فوری بزن تو سرشون که بابا بنزین سهمیه بندی ِ و .... بعد از حرف های نقطه چینی، واسه روشن شدن ِ دیگر افکار عمومی٬ که هنوز از تاکسی پیاده نشدن٬ شروع کن به سخنرانی ِ روشنفکرانه کردن، مثلا اینطوری:

ببین داداش، ما از وقتی چشمامونو باز کردیم با همین ماشین خرج خونه و زندگیمون رو می دادیم، ولی این تاکسی های نامرد که مثل ما نبودن، همیشه مسافر داشتن و دولت هم پشتیبانشون بوده. همین مسئله بنزین رو در نظر بگیر، این تاکسی های ... اصلا کار نمی کنن که، بنزین اضافشون رو می فروشن به ماهای بیچاره و حسابی کاسب می شن. من که بنزین آزاد می خرم باید چیکار کنم؟ نباید پنجاه تومن اضافه بگیرم تا بتونم همون خرجی دو ماه پیش رو در بیارم؟

در این لحظه من بلافاصله وارد عمل شدم و گفتم خوب شما که از اول با ماشینت کار می کردی، چرا نرفتی تاکسی بشی؟ هم خیالت راحت بود که جریمه نمی شدی، هم اینکه الان یه سمند هم تحویل گرفته بودی مامان!! دیگه چی می خواستی؟ غیر از اینه که عشقت پیکان جوانانت بوده و این همه جینگولش کردی؟ غیر از اینه که پولت رو ریختی تو ماشین و الکی واسه دل خودت؟ پس نگو به خاطر خانواده، بگو واسه این که نمی تونی ببینی اشتباه کردی ... 

بماند که ما هم آخرش پنجاه تومن رو اضافه دادیم و رفتیم...

تو نونوایی هم همین افکار عمومی حرف از فروش بنزین توسط تاکسی ها میزنن، انگار همه سوار همون مسافر کش سخصیه شده بودن.... بعد از اینکه حسابی به حرفاشون گوش کردم٬ نمی خواستم حرفی بزنم اما دیدم نمی شه و دلم امونم رو بریده، پس شروع کردم که

آقا چطور شد تا سه ماه پیش این راننده تاکسی ها بدبخت بیچاره بودن، اما حالا مایه عذاب شما شدن؟ چطور سه ماه پیش تا یه راننده تاکسی واست درددل می کرد به بالاو پایین دولت فحش میدادی اما حالا نوبت اون شد؟ چطور خرج خونه زندگی برای شخصی ها هست، برای تاکسی ها نیست؟ والله هست، یعنی اونا حق ندارن از اختیار بنزینشون استفاده کنن؟ حتما می خوای مفت بیان بدن به پسر تو که بره با ماشین ِ فلان مدلش تو خیابونا ریس بذاره؟ خوب دندت نر، چشت کور، می خواستی تو هم دو سال پیش بری ماشینتو ثبت نام کنی واسه گاز سوز کردن. اگر نکردی دیگه چرا سر اون غر می زنی؟ اون کرده حالا هم داره سودشو می بره، بعدشم، مگه چند می فروشه؟ صف گاز رو تا حالا دیدی؟ دیدی همین تاکسی ها که این روزها همه پشتشون بد می گن چقدر تو صف وا میستن واسه گاز؟ نه، ندیدی، چون تو اسمت افکار عمومیه، من هر چقدر هم گلو خودم رو پاره کنم بازم فردا می ری یه نونوایی دیگه همین حرفا قبلیتو می زنی... (تا وقتی نوبتم می شه همه ساکتن، حتما فکر می کنن من طرفدار دولتم و از اون اطلاعاتیام... )

اما من، هم از سهمیه بندی خوشحالم، هم از این کار تاکسی ها. اولیش حق همه ی ماست، باور کنین اگر این دولت هم نبود باز هم باید این اتفاق می افتاد، دومیش هم حق راننده تاکسیه! حال کرده بفروشه٬ گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...

اما تو بازم حق رو به اونا نمی دی، نه اینکه بخوام به تو بگم، نه، ما ملت همیشه در صحنه، اکثر اوقات، از همه، طلب ارث بابامون رو داریم، قضیه بنزین هم همینه...

امیدوارم با این پستم به کسی توهین نکرده باشم، اگر کردم، ازتون رسما عذر می خوام.

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386   توسط خودم 



سفره سحری

علت سکوت ِ سر سفره سحری ِ مان را

خوب می دانم...

تلاش برای باز نگه داشتن چشمان پف کرده

و البته سیر کردن شکم

رمق از زبانمان بریده!!

دلم برای شنیدن ِ دعای سحر تنگ شده...

اللهم انی اسئلک...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386   توسط خودم 



سینما نه، 30نما

سینما را دوست د ارم...

.

.

هنگام نمایش فیلم

اطرافیانم هیچکدام علاقه ای به تماشای آن ندارند!

و نگاه نمی کنند...

موقع خارج شدن هم،

یا کمربند شلوارها باز مانده،

یا دکمه های بالایی ِ مانتوها!!

هر دفعه سینما می روم

این فیلم ِ تکراری را هم ناچارا می بینم...

فردا روز همین ها،

دم از شکسته شدن حریم خصوصیشان می زنند...

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386   توسط خودم 



شرح واقعه، رویای روز شنبه

عصره. با میلادم. البته فکر کنم میلاد باشه آخه چهرش زیاد برام واضح نسیت. عجله داریم اما نمی دونم چرا. می خوایم به یه جایی برسیم اما مقصد برای من مشخص نیست. ادم هایی که از کنارشون رد می شیم چرا این قیافه ای شدن؟ قیافه ها زیاد برام واضح نیست. هنوز داریم می ریم. به فروشگاه .. می رسیم. نمی دونم می خوایم چی بخریم فقط میدونم که وارد فروشگاه می شیم. فروشگاه شلوغه. این رو خوب می فهمم. همه جا آدمه، به سمت غرفه ... می ریم...

میلاد شروع میکنه با فروشنده صحبت کردن. به اطراف که نگاه می کنم چیز خاصی جلب توجه نمی کنه. مردم در حال خریدن ملزومات روزمرشون هستن. اون طرف تر 3 تا خانم ژیگول دارن با هم صحبت می کنن. یه بچه داره دست مادرش رو می کشه که براش اسباب بازی رو بخره. زن و شوهر جونی رو می بینم که  از کنارم رد می شن و به سمت صندوق ها می رن. دارم با چشمام یه دختر بچه رو دنبال می کنم که وسط فروشگاه با موهای لخت بلندش دلربایی می کنه. دوباره حواسم به میلاد و چک و چونه هاش جمع می شه...

فروشنده راضی شده و داره فاکتور رو می نویسه، دوباره اطراف رو نگاه می کنم. یکی از اون سه خانم رو می بینم که داره به طرف ما نگاه می کنه. پیش خودم می گم حتما چشمش به این غرفه افتاده و یادش افتاده باید یه چیزی هم از اینجا بخره. مثله اینکه درست گفتم چون دارن میان طرف غرفه ما، به میلاد می گم میلاد ببین چه فروشگاه پر برکتیه، بعد رو می کنم به فروشنده و میگم سه تا خریدار توپ دارن میان سمت غرفت، باید به ما بیشتر تخفیف بدی آخه از پا قدم ما بوده...

خانم ها دارن جنس ها رو وارسی می کنن. واسه خودشون نظر میدن و مدام در حال پچ پچ کردن هستن... یکیشون اما یه هو شروع می کنه به صحبت کردن با تلفن. پیش خودم گفتم من که صدای زنگ موبایل نشنیدم، عجب آدم با شخصیتی، تو فروشگاه صدای موبایلشو خفه کرده.... اون خانم تقریبا پشت سر ما داره با تلفن صحبت می کنه، یکی در میون حرفاش رو ناخواسته می شنوم. ای بابا این فاکتور چه طولانی شد؟ به فروشنده نگاه می کنم، داره دنبال مهر می گرده... صحبت های خانم واضح تر شدن : " نه، 60 تومن که نمی ارزه، یعنی ما هیچ وقت همچین کاری نمی کنیم، اصلا گفتی معرفتون کی بود؟...آهان...ببین٬باور کن قیمتی که بهت دادم خیلی مناسبه، همون 80 تومن، شما که این پول ها واستون پولی نیست، حالا یه شب هزار شب نمی شه..." ناخوداگاه فکرم سمت خلاف می ره. هنوز داره توضیح میده: " نه دیگه اومدی و نسازی، شما اگر واقعا زنگ زدی کارت راه بیوفته دیگه اینقدر چونه نزن، برو با دوستات مشورت کن... آره ما سه نفریم... شما باید از اول مشورت می کردی بعد زنگ می زدی... هر جور راحتی... " نمی تونم جلو خودم رو بگیرم و به طرف نگاه می کنم، انگار اونم منتظر همچین لحظه ای بود، چون نگاه معناداری به من کرد و گفت " اینطوریه دیگه " ...

کم کم داره برام روشن می شه، تلفن اصلا الکی بوده، طرف می خواسته هم فرمون رو بده دست ما هم اینکه ما نرخ دستمون بیاد، از زرنگیش خوشم اومد، میلاد میزنه به دستم، یواش می گه " جریان چیه؟ " می دونم که فهمیده، برا همین به هم یه نگاه میندازیم و میریم تو فکر. خانم ها هنوز دارن سر یکی از جنس ها با هم بحث می کنن. خانمی که تلفن صحبت می کرد نزدیک من اومد و به دوستاش گفت: " زود تصمیم بگیرین دیگه، این پا و اون پا می کنین که چی؟؟؟ " منظورش رو می گیریم، اما....

اما یه صدایی داره میاد، تصویر داره برام محو می شه، صدا هینطور بلند تر می شه، آره، صدای زنگ موبایله، به زور چشمام رو باز می کنم، این موقع صبح کیه که داره زنگ می زنه؟ صادق!! سریع بهش می فهمونم که من الان یکم کار دارم، دوباره چشمام رو میبندم تا شاید ادامه ماجرا رو ببینم، اما انگار فایده نداره...

نه...بهتره پاشم و یه زنگ به صادق بزنم، حتما باهام کار داشته... همینطور که با صادق صحبت می کنم روی کاغذ کنار تختم مینویسم :

 

چه ارزان می فروشند

سوداگران هرزگی

تن دستخورده ی شان را،

به گوش خودم شنیدم یکیشان

مرد سی و چند ساله ای را شیر می داد...

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386   توسط خودم 



این متن رو بخون دیگه ازت هیچی نمی خوام

هر کسی تو زندگیش یه سکوی نهایی داره. منظورم هدف نیستا٬ همه ما هدف نهاییمون رسیدن به سعادت وکماله٬ اما سکوی نهایی برای هر کدوم از ماها متفاوته٬ یه جایی که اگه بهش برسیم دیگه حاضر نیستیم ادامه بدیم. اصطلاحا آخر راهه٬ اما آخر راه تو کجاست؟ هیچ فکر کردی؟

یادمه یه بار تلویزیون عزیزمون داشت یه مصاحبه رو نشون میداد. خبرنگار از یکی پرسید " چی داشته باشی که دیگه هیچی نخوای؟ " طرف جواب داد " یه پرادو! همیشه دوست داشتم یه پرادو داشته باشم..." به هر حال سکوی پرتاب برای هر کسی بستگی به خودش داره٬ تو همه جنیه های زندگی - نه فقط مادی بلکه تو همه جنبه ها.

یکی اگه تو جایزه ۲۰۰ میلیاردریالی فلان رب گوجه٬ که هیچ کس هم باورش نمیشه٬ برنده بشه٬ دیگه از خدا هیچی نمی خواد...

بعضی ها اونور آب رو دوست دارن: "خدایا٬ اون ور آب برسم٬ میترکونم٬ تو کارم رو راه بنداز دیگه هیچی نمی خوام..."

یکی دیگه اگر مدیر عامل یک شرکت غول تو دنیا بشه٬ یکی مثل مایکروسافت٬ دیگه از خدا هیچی!! نمی خواد...

بعضی ها دوست دارن رئیس جمهور بشن٬ اگر شدن دیگه هیچی و هیچکس رو نمی خوان...

یه عده نماینده مجلس شدن رو دوست دارن و براش دست به هرآب و آتیشی میزنن و قبل از انتخابات پیش خودشون می گن " خدایا٬ رای بیارم٬ دیگه هیچی ازت نمیخوام... "

بعضی جوننا مطرح شدن رو با دل و جون می خرن٬ از مطرح شدن با کشیدن سیگار و هزار کوفت زهرمار دیگه بگیر تا خودکشی با قرص برنج٬ فقط برای ثابت کردن اینکه اونها هم هستن و دیگه هیچی نمی خوان...

بچه های کوچیک هر چیزی می بینن می خوان و در اون لحظه به بزرگتراشون می گن " اینو برام بخر٬ دیگه هیچی نمی خوام... "

جوونا تا به پیش دانشگاهی می رسن شب و روز دعا می کنن خدایا دانشگاه قبول بشم و اگر شدم٬ دیگه عمرا من هیچی نمی خوام...

فردا که بزرگتر شدن به هر دری میزنن که یه کار راحت و پر درآمد گیر بیارن و اگر پیدا کنن دیگه هیچی نمی خوان...

ماشین و خونه اگر بتونن بگیرن من به جای اونها قول میدم که دیگه هیچی نخوان...

مریضدار که میشیم٬ شفای مریضمون رو از خدا فورا می خوایم و دیگه هیچی نمی خوایم...

جوونای دیروزی و مسن تر های امروزی٬ دائم در حال عبادتن و صف های اول نماز جماعت مساجد رو انگار خریدن٬ چون می خوان گذشتشون رو جبران کنن و دیگه هیچی نمی خوان...

پدرها می خوان به خانوادشون سخت نگذره و مدام در حال تلاش برای کسب روزی حلال برای اونهان٬ اوناآسایش خانوادشون رو می خوان و دیگه هیچی نمی خوان...

مادر های مهربون سلامتی بچه هاشون رو می خوان٬ از خدا می خوان و دیگه هیچی نمی خوان...

می بینی٬ ما تو هر مقطعی از زندگیمون یه چیزی می خوایم و دیگه هیچی نمی خوایم. اما چرا؟ اصلا چرا این همه حرف زدم؟ می خواستم بگم ماه رمضون اومده٬ آهای کسی که تا اینجا رو خوندی٬ تو هم سر سفره افطار٬ همه ی چیزای خوب رو واسه همنوعات بخواه٬ واسه خودت٬ واسه دوستت٬ واسه اون همسایت که تخسه٬ واسه نونوایی سر کوچتون٬ واسه اون پسره که با هم دعوا کردین٬ واسه اون دختره که به خون هم تشنه این٬ واسه مریضا و مریض دارها٬ واسه دل تنگ بچه های یتیم٬ واسه من٬ واسه همه و همه. قول می دم منم واسه تو بخوام٬ قول مردونه....

خدایا دوستت داریم٬ همه ما رو عاقبت به خیر کن٬ همینو بده دیگه هیچی نمی خوایم...

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386   توسط خودم 



ظ مثل ظرفیت

آدم با کلاس کیه؟ بالاخره من و تو به یه کسی باکلاس میگیم دیگه٬ نه؟ اما من یکم راجع یه این موضوع حرف دارم. گوش کن تا واست بگم

به نظر من ماشین و کت شلوار و کفش قیمتی و هزار یک چیز اگر وجود داشته باشن٬ اما طرف ظرفیتش رو نداشته باشه٬ باید دور طرف رو فاکتور بگیری. دلیلشم واضحه٬ کیه که دلیلش ر. ندونه؟ اما این ظرفیت چی چی هست؟ چطوری تعریف می شه؟ صبر کن واست بگم... البته به هر کی برخورد باید ببخشه٬ من از زبون خودم می گم٬ شاید فکر من اشتباه باشه.

ظرفیت یعنی این که وقتی رفتی سفر خارج همش تو نایت کلاب و کنار ساحل نپلکی

ظرفیت یعنی وقتی دو تا خانم ژیگول تو خیابون می بینی فوری خودت رو عزیز نکنی بری جلوشون بگی خانم برسونمتون

ظرفیت یعنی وقتی یه خانم با یه قیافه جالب تو خیابون می بینی اینقدر نگاش نکنی که به اصطلاح قورتش داده باشی

ظرفیت یعنی تا می بینی یه دختری پشت فرمون نشسته فوری نری پشت ماشینش برف پاک کن بزنی و چراغ بدی

ظرفیت یعنی هر جا نشستی نگی من مهندسم یا اونکاره ام

ظرفیت یعنی خونه یکی می ری تا یه تعارفت کردن فوری تلپ نشی و شب همونجا بخوابی

ظرفیت یعنی اگر با یه خانم همکار شدی پس فردا باهاش یه جا قرار نذاری

ظرفیت یعنی چشت دنبال منشی شرکتتون نباشه دائم

ظرفیت یعنی اگر کار مردم افتاد دستت همش وعده و وعید ندی

ظرفیت یعنی پز کت شلوار و کفش چند صد هزار تومنیت رو تو هر مهمونی درپیتی ندی

ظرفیت یعنی تا رسیور خریدی نری تا نصف شب بیدار بمونی که فلان کانال رو ببینی

ظرفیت یعنی از اینترنت فقط ادرس سایتای فیلتر شکن رو بلد نباشی

ظرفیت یعنی تا یکی تو خیابون پیچید جلوت و مخصوصا اگر خانم بود فوری دستت رو نذاری رو بوق و بگی کی به تو گواهینامه داده!!

ظرفیت یعنی تا دیدی یه خانم تصادف کرده بلافاصله نری بگی من خودم افسر راهنمایی ام و شمارتو بدی که بهت زنگ بزنه

ظرفیت یعنی تو وبلاگت عکس ناموس مردم رو نذاری

و هزار و یک معنی دیگه...

راستی٬ یادم رفت٬ ظرفیت یعنی اگه وبلاگ درست کردی هر موضوع بی ربطی رو داخلش نیاری مثل من!

واقعا٬ عجب آدم بی ظرفیتی بودم و خبر نداشتم.....

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386   توسط خودم 



کفشهایم کو ؟...

ظهره و هوا گرم. همینطور که راه می ری داری فکر هم میکنی: ماه رمضون نزدیکه و باید کم کم شروع کنم... از پله های راهرو که بالا می ری فکرای جور واجور همینطور از تو سرت رد میشن. کلید رو میندازی و وارد خونه میشی...

باید یه سری تا در خونه خدا برم..نماز رو می خونم و دوشک رو که برای در آغوش گرفتن من لحظه شماری می کنه دیگه منتظر نمیگذارم. هنوز چند ثانیه نگذشته که دیگه هیچی نمی فهمم...

صدا میاد٬ ای بابا٬ این که زنگ موبایلمه٬ با خودم می گم مگه جقدر شده که من خوابیدم؟ من که همین الان دراز کشیدم٬ یعنی اینقدر زود گذشت؟ ساعت موبایل می گه ۱ ساعتی هست که خوابم برده ولی من مثله هر روز باورم نمی شه. یادم می افته که امروز یک قرار مهم هم داریم٬ پس هر چه سریعتر به قول بزرگتر ها شال و کلاه می کنیم و راه می افتیم. در رو که باز می کنم صحنه ی جالبی رو می بینم: کفشها نیست!!! اول فکر می کنم شاید داخل درشون آوردم اما داخل هم کفشی نیست! به بقل دستیم نگاه می کنم٬ اونم داره مات و مبهوت من رونگاه می میکنه٬ پیش خودمون میگیم: یعنی چی؟؟ بعد از چند ثانیه تازه به هم می گیم: کفشامون کو؟؟؟ به عقلمون می رسه که دم در واحد کناریمون رو هم نگاهی بندازیم. با دیدن اینکه کفشهای اون ها هم نیست کمی خوشحال می شیم... ساعت برامون واینستاده و همینطور وقتمون میگذره... می ریم داخل و هرکدوممون از یه سوراخی یه جفت کفش پیدا می کنیم و به زور واکس هم که شده برقشون میندازیم و راه می افتیم...

تو راه پله ها آقای واحد کناری رو می بینیم که نگاهی به کفشای ما میندازه و بلافاصله میگه: " پس شما هم بی نصیب نموندین!" ما هم سلام می کنیم و من می گم: "مگه مال شما رو هم بردن؟"( البته ما میدونستیم بردن ولی واسه اینکه طبیعی بشه پرسیدیم) و فورا به کفشاش نگاه میکنم. ته دلم خنک نمیشه چون انگار کفشاش تقریبا جدیدن. نیشخند مضحکانه ای می زنه و میگه: " از من یه جفت کفش بردن که ۳۰ تومن قیمتش بوده. خوب شد اینا رو که الان پامه داخل گذاشته بودم وگرنه اینا رو هم برده بود!" حتما انتظار داره مت نچ نچ کنیم٬ ولی من فورا می گم : " خوش به حال دزده پس٬ چون ما کفشامون قیمتی نداشت٬ یعنی عادت نداریم کفش گرون بخریم که بعدا غصه از دست رفتنشون رو بخوریم٬ لااقل کفش شما یه قیمتی داشته که موقع فروختن راضیش کنه!!" قیافش عوض شد٬ فکر کنم بهش برخورد... در هر صورت برخورد یا نخورد بعد از گفتن اون جمله ما خداحافظی کردیم و توی پیچ راه پله ها گم شدیم. اما می دونم اون چند لحظه ای اونجا میخکوب موند٬ چون صدای پاش رو که از پله ها بالا می رفتن دیگه نشنیدم...

می خوایم حیاط رو به سرعت طی کنیم که سرایدار ساختمان جلومون سبز میشه. قیافش رو که می بینم تا تهش می خونم. حسابی حالش گرفتس٬ پیش خودش می گه حتما ما هم اون رو مقصر می دونیم... میاد جلو و میگه: " آقای مهندس سلام٬ شرمندم من بی تقصیرم" من هم بعد از یک احوالپرسی گرم خودم رو میزنم به اون راه که اصلا اتفاقی نیافتاده و میگم: " اگر واسه کفش ها میگی که فدا سرت٬ اصلا قیمتی نداشتن کفشای ما٬ اگر هم غصه بی کفش موندن مارو می خوری که بیا٬ ببین ما بازم کفش واسه پوشیدن داشتیم. همه هم میدونیم که تقصیر شما نبوده٬ پس دیگه واسه چی شرمنده ای؟" از حرف من شکه می شه... بهش به شوخی میگم:" می ترسم اون بنده خدا که کفش هامون رو برده فردا ورداره بیاردشون و یه پولی هم بهمون بده که بریم یه کفش بهتر واسه خودمون بخریم..." می خنده. ما هم می خندیم. فرصت رو غنیمت می شمریم و خداحافظی می کنیم. وقتی میرسم نزدیک در٬ برمیگردم و نگاش می کنم... هنوز داره می خنده٬ منم می خندم و از دور می گم: " خداحافظ آقا ناصر". در رو که می بندم پیش خودم میگم: خدایا شکرت

نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386   توسط خودم 



لطفا به گیرنده های خود دست نزنید!

جعبه جادو چه چیزها که برای ما به ارمغان نیاورده! انواع و اقسام تکه کلام های قشنگ و زشت یک نمونشه٬ که هر از چند گاهی تو کوچه و خیابون از کوچیک و بزرگ می شنویم. اما این تلویزیون قشنگ چیزای دیگه هم داره٬ مثلا چی؟ صبر کن تا بگم

اول اینکه خب این تلویزیون ملیه و سرمایه کشور ماست پس باید تا می تونه در جهت منافع ملی قدم برداره و ... سیاسیش نکنین٬ لطفا بعدی

ثانیا شب تا صبح٬ یا بهتر بگم صبح تا شب٬ داره سریال و فیلم می ذاره و شماها ملت قدرنشناس ( و بی ...!!!) رفتین ماهواره گرفتین که چی ببینین؟ ایران مو.. ٬ پی ام... ٬ ام تی .. و هزار کانال بی ناموسیه دیگه؟

بابا تلویزیون خودمون این همه پیام داره٬ از روشهای کاهش سوخت بگیر تا جایزه باورنکردنی ۲ میلیارد ریالی٬ هم جایزه رو مقایسه کن هم رب گوجه رو٬ این همه کلاس آشپزی داره٬ یانگوم٬ خاله زنک بازی و دوربین مخفی های کانال های اجنبی٬ فیلم های روز٬ حتی فیلم های روی پرده کشورهای اروپایی٬ فیلم های خانوادگی٬ پلیسی٬ تکراری٬ جدیدا منفی ۱۲ یا ۱۴ هم گذاشته!!٬ دیگه چی می خواین؟ تازشم٬ خیلی دلتون بخواد. کدوم کشوری برنامه هاش تنوع برنامه های تلویزین ما رو داره؟ کجا دیدین این همه برنامه واسه سرگرم کردن جوون بذارن؟ اون برنامه هایی که کانال های بی ادب اروپایی میذارن اصلا به صلاح شما جوونا نیست. بابا انصافتون کجا رفته. جدا دقت کنین٬ چند ماهه که جمعه شب ها ساعت نه و پونزده دقیقه اصلا تو خیابون پرنده پر نمیزنه٬ میگین نه؟ کاری نداره٬ تا وقتی سریال یانگوم میده هنوز فرصت دارین برین امتحان کنین. عمرا!! اگر آب دستش باشه میندازه که می خواد بره یانگوم ببینه. ببین این رسانه ملی چقدر به مردم خدمت کرده٬ فقط چهل و چند هفته ای هست که به جرات می گم ۳۰ یا ۴۰ میلیون آدم رو جمعه ساعت نه و ربع میخکوب میکنه پای تلویزیون.

در هر صورت اگر هنوزم فکر می کنین برنامه هاش جالب نیست٬ اصلا دست به گیرنده هاتون نزنید٬ چون شما یک فرد غیر استاندارد از نظر کارشناسای صدا و سیما هستین و لطفا در اسرع وقت به یک روانپزشک مراجعه کنین

پیشتر از همکاری شما صمیمانه متشکریم٬

تا پست بعدی... می صبریم

نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386   توسط خودم 



گذران روزگار

این که روزها میگذره و میگذره چرا عجیبه؟ شما چیز عجیبی توش می بینین که من نمیبینم؟ می دونی واسه چی می پرسم؟ صبر کن تا  برات بگم

یه روز تو اتوبوس می شینی، چرا؟ چون اینقدر "شهر بهشت" شلوغ شده که ماشینت رو نیاری بیرون بهتره!! تو حال و هوای خودتی، تو حال و هوای چراغ های رنگ و وارنگ مغازه هایی که اتوبوس چشم به هم زدنی از کنارشون رد می شه،  به فکر ماشینایی که انگار سهمیه بندی و این حرف ها حالیشون نیست و به هر ترتیبی که هست می خوان بیان بیرون، به فکر صورتک آدم هایی که وقتی اتوبوس تو ایستگاه وایمسته می بینیشونو هر کدومشون یه شکلن، به فکر این که چرا اینقدر راننده اتوبوس بد میره و همش در حال پرت شدنی!! در همین احوالات٬ یکهو ناقافل کناریت ازت می پرسه امروز چندمه؟ فرض کن می گی چهاردهم شهریور! یکدفعه آه میکشه که ای دل قافل، انگار عید همین دیروز بود! و تو که از این حرفش چیزی نمی فهمی همینطور به فکر فرو می ری تا برسی خونه.

زمان واسه این آفریده شده که بگذره دیگه٬ مگه نه؟ آخه هر چیزی رو بهر کاری آفریدن٬ به زمان هم گفتن آقا شما وظیفته بگذری٬ حالا ما چه توقعی داریم از این مامور و معذور؟ بگذریم٬ شاید اصلا گذشتن زمان به من و تو ربط نداره٬ یعنی این من و توایم که به زمونه ربط داریم. گرفتی منظورمو؟ یعنی آقاجون عین آدم زندگی کن که دو ثانیه دیگه نگی این ۲ ثانیه چه زود گذشت. می خوام بگم آقا جون واسه خودت زندگی کن٬ خودت و خودت٬ البته به بقیه هم احترام بذار تا اونا هم بتونن در کنار زندگی خودشون به تو احترام بذارن. همین.

تا پست بعدی با هم صبر می کنیم... من و تو... آره با هم ولی جداگونه

نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386   توسط خودم 



چرا صبر؟

همیشه اگر بخوای کارت پیش بره بایدصبر داشته باشی.

وقتی سنت کمه صبر می کنی بزرگتر شی تا شاید آدم حسابت کنن. بزرگتر که میشی باید صبر کنی و البته درس هم بخونی تا بلکه بری دانشگاه و سری توی سرها در بیاری. بزرگتر تر که شدی و درست که تموم شد باید صبر کنی و بری سربازی تا اینکه بعدش کار گیرت بیاد. بعد از این همه٬ تازه باید صبر کنی که خدا یه دختر خوب و با خانواده سر راهت بذاره تا بلکه زندگیت سر و سامون بگیره... تازه تا اینجا خیلی قسمت هاش مربوط به پسرهاست فقط٬ و من از دید یک پسر نوشتم. بماند که دختر ها تو این دورانی که من ازش یاد کردم چه اتفاقای دیگه ای که براشون نمی افته.

در هر صورت اگر می خوای بدونی بعد از این همه صبر که تقریبا تا سن ۲۵ یا ۲۶ طول می کشه چه اتفاقی می افته٬ باید تا پست بعدی من صبر کنی. می بینمت...

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386   توسط خودم 



وبلاگ عزیزم تولدت مبارک

می دونم که دیروز جز خاطره ی امروز نیست٬

و فردا چیزی جز رویای امروز٬

تولدت مبارک

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386   توسط خودم