تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...

حتی اگه تمام نوشته های وبلاگت رو هم پاک کنی

بازم ذهنت همیشه درگیر رویای اوست...

 

سلام

من بیرجندم. اینجا رو دوست دارم٬ چون خاطره ازش زیاد دارم. خونمون رو خراب کردن... احمد امروز رفت. من با یاسر تنها شدم. ولیمه یاسر رو هم خوردیم٬ احمد وقت رفتنش یه کتاب بهم کادو داد٬ جعفر معروف به بهروز هم ازدواج کرده٬ دکتر خلیلی ماکسیما خریده!! یکی از بچه های دوران دبیرستان رو اتفاقی دیدم میگه قیافت ۱۸۰ درجه فرق کرده! دنیا چقدر کوچیکه! من بزودی برمی گردم٬ با یه دنیای بزرگتر...

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386   توسط خودم 



کویر

کویر اتفاقا سکوت نیست

کویر فریاده

کویر بودنه

کویر حس ِ خوش ِ موندنه

کویر زندگی در اوج ِ نداریه

کویر معنای ِ یک زندگیه واقعیه

کویر یک دل ِ پره

کویر یک خار ِ دور مونده از گله

کویر اجتماع ِ دست نخوردست

کویر جای آدمای دلسوختست

کویر یعنی ظهرهای گرمسیری

کویر یعنی شب های سردسیری

کویر یعنی باران از اینجا رخت بسته

کویر یعنی دل ِ یکی اینجا شکسته

کویر یعنی دلهای ِ زنده

کویر یعنی بچه های ژنده

کویر یعنی آب با ناخالصی ِ بالا

کویر یعنی قناعت در حد ِ والا

کویر یعنی جاده ی بیرجند

کویر یعنی خود ِ شهر بیرجند

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386   توسط خودم 



دنیا رو فرشت می کنم

شیخ احمد جام تو کتاب سراج السائرین نوشته:

در فرق میان برکت و کثرت همین مثال بس که خدای ِ عزوجل به دانه برنج کثرت داده و به دانه گندم٬ برکت!

 

دارم میرم یه سر بیرجند! برام دعا کنین. بهتر بگم٬ حلالم کنین

محسن ٬ ایندفعه نوبت ِ من ِ ٬ واست بلیت بگیرم؟.... با کدوم ماشین بریم؟ اسکانیا قرمزه؟...  

باور کن همین یه جمله رو که نوشتم اشکم دراومد٬ دلم برا خونمون تنگ شده.... برا نفت! برا چراغ علادین که همیشه احمد غر میزد که چرا شماها نفتش نمی کنین! واسه٬ واسه پیوسته کردنامون٬

واسه خواب موندنامون... واسه روزی که از همسایه اونوریه یخ گرفتیم! واسه دعوا توِ بازی ِ فوتبال! واسه اونروز بعد از نماز که ۱۰ نفری رفتیم توت خوردیم! واسه هر لحظش!

ایندفه من تنها میرم٬ احمد اونجاست٬ یاسر هم هست٬ تو نمیای؟ باشه٬ ولی قول بده تو هم هروقت رفتی یادی از همه اینا بکنی... قول بده

 

یا علی

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386   توسط خودم 



صراط مستقیم

خیابان ِ یکطرفه

با حضور ِ پررنگ ِ فلش ِ سفید

با پشت زمینه ی آبی

تکرار ِ مکررات

گاه گاهی با  برگ های جریمه

و البته گشت ِ نامحسوس ِ فرشتگان!

به دل من

جز در صراط ِ یکطرفه ی تو

جای ِ پارک نمی دهند

اجازه می دهی؟...

پارکبانت را بگو تا دل مرا مادام العمر قبض نویسی کند

من حالا حالا ها در این صراط کار دارم...

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386   توسط خودم 



می رسد ز راه...

عید فطر

لحظه ی خدافظی با شب های زنده داری

و البته، سحرهای شکمداری!

عید فطر

آشتی با خدا

خواندن ِ اللهم َ اهل الکبریا

عید فطر

دویدن برای صف های نماز

اشتیاق دل برای راز و نیاز

عید فطر

شوری به جان ها می دهد

روح را تازه­حیاتی می دهد

عید فطر

دادن ِ کفاره ها

بستن ِ امید به پذیرفته شدن ِ روزه ها

عید فطر

گرفتن ِ عیدی از بزرگترا

دادن ِ نقل و نبات به زائرا

عید فطر

هوای ِ سرد ِ هنگام ِ نماز

یعنی سال دیگه هم میشم مهمونت باز؟

عید فطر

بوسیدن ِ دست ِ پدر

لوس شدن برای گرفتن ِ عیدی ِ بیشتر

عید فطر

بوسه بر دستان ِ مادر

جاکردن خودت توی دلش بدون هیچ دردسر

عید فطر

نماز رو در روی خدا

مدهوش شدن هنگام خواندن ِ قنوت ها

عید فطر

دیدن ِ دلهای پاک

نماز خواندن با لباس حتی روی خاک

عید فطر

دل را به سویت داده ام

نمی خواهی شوی دُردانه ام؟

عید فطر

خدایا می خوانمت

می بخشی ام، میدانمت...

 

نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386   توسط خودم 



مهمانی...

مهمانی رو به اتمام است

ولی من در تمام مدت خواب بوده ام

اخه مگه ممکنه؟

...

از خواب بیدار می شم

فردا آخرین روز از ماه ِ مبارک است

از کجا باید شروع کنم؟

اصلا چیکار باید بکنم؟

وای

خدایا

خدایا کاش بیشتر به من فرصت می دادی

من که هنوز هیچ کاری نکردم

یعنی واقعا من از مهمونیت جا موندم؟

چه حرفها که می خواستم در این مهمانی بهت بگم

تازه می خواستم خواهش کنم من رو به مهمونای ِ خاصت معرفی کنی

وای

اخه من تازه داشتم تمرین روزه گرفتن می کردم

خوش به حال ِ اونایی که رسیدن

من هنوز لباسامم نپوشیده بودم آخه،

تازه داشتم یاد می گرفتم روزه خیلی چیزای دیگه هم هست

دیدی چطور دستی دستی جا موندم؟

اشکال نداره...

روز عید

اللهم اهل الکبریاء و العظمه می خونم ُ

تو مجبور میشی

اعمال ِ منم قبول کنی ُ

اسم منم بنویسی

اره

خودت قول دادی

مرد که زیر ِ قولش نمی زنه، میزنه؟...

بجه ها شما هم بیاید

حتی اگه یه روزشم روزه نگرفتین

بازم بیاین

من از طرف ِ خدا قول میدم

قول ِ مردونه

اسم شما هم تو لیست میاد

آره

حتی تو!

کافیه دستت رو به من بدی...

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386   توسط خودم 



سحر

سحر یک ترانست

سحری یه جور بهانست

سحر یعنی دلسپردن

خدا رو سر سفره دیدن

سحر یعنی روزه داری

عشقبازی با خدای ِ لاینتناهی

سحر یعنی نشستن پای سفره

لبخند زدن به صورت ِ خانواده

سحر یعنی همه دلهای مشتاق

پیدا کردن ِ درمون واسه درد ِ فراق

سحر یعنی شکر خداوند

محکم بستن ِ گره های پیوند

سحر یعنی تحمل، بردباری

صبر کردن تا لحظه های افطاری

سحر یعنی ذکر ِ اسم جلاله

ثبت کردن ِ لحظه های فوق ِ خاطره

سحر یعنی بیا با من یکی باش

خدا را یاد آر و برای خود کسی باش

سحر یعنی تمنای روزه گرفتن

به دعای ابوحمزه گوش سپردن

سحر یعنی اگر امروز هم نگیری

فرداروز از کرده ات شرمگینی

سحر یعنی امروز را دعوت ِ اویی

هر چه باشد تو هم بنده ی همان هو یی

سحر یعنی بگو با ما هر چه خواهی

مگر چند بار داریم در سال ماه ِ رمضانی؟

سحر یعنی برایش بندگی کن

با او باش و در دنیا پادشاهی کن.

 

نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386   توسط خودم 



خار

من گل که نه

خاری در بیابانم

نه کسی می چیندم

تا که دل معشوقه اش شاد شود

نه کسی می بویدم

تا که بویم مدهوشش کند

نه کسی تا به حال

قطره ای آب به پایم ریخته است

گه گداری دوستان کوچکم، مورچه ها،

حالی ازم می پرسند…

خودمانیم ولی

در این بیابان درندشت

جز تو کسی نه آبم داده

و نه جونم.

آره،

من هنوزم زنده ام

من خود ثابت کرده ام

در بیابان هم می شود زنده بود

بود و بود

اگر

اگر

اگر در دل و جان

فقط رویای تو بود

اگر دل و جان

فقط مال ِ تو بود

اگر خار بودن ِ من، فقط جلوه ای از حضور  ِ تو بود!

 

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386   توسط خودم 



شب های قدر

 

این روزها از آن ِ توست

این قلب ها مال ِ توست

سفره های دلمان

گشوده به درگاه توست

جوشن کبیر می خوانیم و

تمام امیدمان٬ توجه ِ توست

قران را واسطه کرده ایم

این قسم ها همه، برای شفاگرفتن ز توست

سرنوشتم را خود رقم میزنم

ولی عاقبت به خیر کردنش، با خود ِ توست

امشب٬ شب شهادت است

دیدن نجف تنها آرزویم ز توست

تعریف مسجد کوفه را زیاد شنیده ام

بردن ِ من به آنجا فقط کار توست

آنها که رفته اند جزو خواص بوده اند

چشم ِ بندگان بد، به نیم نگاهی ز توست

دستم بگیر و از گناهان ِ من بگذر

احیای من امشب به پاس ِ توست

میدانم مرا ناامید برنمی تابی

حقا که پرستش تنها سزاوار ِ توست...

 

نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386   توسط خودم 



مولا علی حیدر

به قول ِ یاسر

 .

اگر یادتان بود و باران گرفت...

دعایی به حال بیابان کنید.

 

نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386   توسط خودم 



ت ر م ی ن ا ل

ترمینال برای من یعنی

لحظه های شیرین ِ رفتن

لحظه های تلخ ِ برگشتن

ترمینال یعنی

خداحافظی با همه

چشم سپردن به دستای آقای راننده

ترمینال یعنی

دلسپردن به روزهای بهتر

امید به داشتن ِ یک قفس ِ بزرگتر

ترمینال یعنی

رسیدن به روزهای بهتر

و بعضی وقت ها روزهای بدتر

ترمینال یعنی

سفر با رفیقا

عشقبازی توی جاده ها

دو کلمه حرف حساب با خود ِ خدا

ترمینال یعنی

دیدن ِ همکلاسی

حرف زدن تا خود ِ صبح بدون ِ هیچ رودرواسی

و شایدم خوابیدن کنار دوستت بدون هیچ دلواپسی

ترمینال یعنی

بلیط گرفتن های نوبتی

چونه زدن برای داشتن ِ صندلی ِ بقل دستی

ترمینال یعنی

سفر بدون ماشین

تسلیم نشدن در برابر سهمیه بندی ِ بنزین

ترمینال یعنی

دوستی های تازه

جمع کردن حواست به اینکه چشمای اون بستس یا بازه

ترمینال یعنی

جاده ی مرگ

رفتن و اومدن حتی توی برف و تگرگ

ترمینال یعنی

چهارسال رفتن و برگشتن

ولی احساس نکردن

ترمینال یعنی

یه عالمه خاطرات خوب

و حتی بیشتر...

 

نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386   توسط خودم 



خونه ی اجاره ای

توی همهمه ی چندین هزار مسلمون

میون اون همه چشم گریون

بین یه عالمه پیر و جوون

توی خونه ی اما رضا (ع)

من بودم و خواسته ی

یه خونه ی اجاره ای!

...

ای امام رضا

از میون اون همه خونه که میدی توی بهشت

یه خونه هم برای من پیدا بکن

اجاره ای!

اینجا نه ها، 

توی بهشت!

کنار اون نهر عسل

پشت ِ همون باغ ِ انجیر

...

قول میدم اجارمو زودزود بدم

اصلا دلم گرو باشه پیش شما

اگر اجاره ندادم،

از فکر من بشو رها.

خودم خوب میدونم،

هستم جزو اون بنده بدا

اما همه می گن

شما شفاعت میکنی مارو پیش ِ خدا...

منتظر قولنامشم

صبر میکنم

اینقدر میام تا که اونم بهم بدی

نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386   توسط خودم 



بازی

متنفرم

از منت بنده های خدا

از پول گرفتن از بابا

از نگاه عاقل اندر سفیه بزرگترا

از بی توجهی به کوچکترا

متنفرم

از هر چی دل که الکی خوشه

از هر چی سیگار و الکله

از روزایی که آدم بیکاره

از هر چی که خاطره های بد رو یادم میاره

متنفرم

از نبودن در عین ِ بودن

از کم حواس بودن

از رویای رفتن

از طلاق گرفتن

متنفرم

از مرد ِ بی آر

از دزد ِ روی دیوار

از دیدن ِ مردن ِمردم زیر آوار

متنفرم

از قلب های خیلی شلوغ

از آدمای سر تا پا دروغ

از ازدواج های بی فروغ

از آدم گنده هایی که هنوز نرسیدن به سن ِ بلوغ

متنفرم

از تهمت زدن

از موها رو شماره صفر زدن

از کتک خوردن و سیلی زدن

از توی شهربازی الکی جیغ زدن

متنفرم

از لجبازی

از بی دقتی سر امتحانای ریاضی

از حسودی

از حرف زدنهای ِ بیخودی

متنفرم

از صبر نکردن

از راضی نشدن

از آدم نبودن!

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386   توسط خودم 



بازم تو

ماه رمضون

ضیافت الهی

سفره های آسمانی

همه و همه یکطرف

بزرگی ِ تو هم یکطرف...

آخه این همه مهمون رو چطور پذیرایی می کنی؟

می خوای باور کنم حرفاشونم گوش می کنی؟

همشون جزو دوستاتن؟

مگه خودت نگفتی دعوتشون کردی؟

من رو چطور؟

منم دعوتم؟

یعنی می گی منم از دوستاتم؟

جدی؟ متشکرم

...

منت سرم گذاشتی، راضی به زحمتت نبودم

لااقل بذار کمکت بدم

منم چندتاشون رو افطاری بدم

قربونت برم خدا جونم

دوستت دارم!

 

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386   توسط خودم 



مهمون ٍ ناخونده

من رو هم توی خونت

یه گوشه ای جایی بده

جای زیادی نمی خوام

یه کوچولو بها بده

اگر تو هم من رو نخوای

با کی دیگه حرف بزنم؟

جز تو کسی رو ندارم

به کی برم رو بزنم؟...

.

.

درسته من مهمون ِ ناخوندتم

اما تو خودت خیلی مهمون نوازی

این منم که بنده ام

اما این تویی که بنده نوازی...

حالا که رمضون شده

بیا یکم ولخرجی کن

به مهمونای خونتون

یه هدیه ای ارزونی کن

درسته من بدم ولی خدای ِ من تویی

هر روز اینو ازت می خوام که از گناهام بگذری...

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386   توسط خودم 



مستر پرزیدنت

امروز من مغرورم

به بزرگیه یک کشور

امروز من سربلندم

به اندازه یک دنیا

امروز من٬ منم

چون ایرانیم...

.

امروز من مغرورم

چون رئیس جمهور کشورم٬

میون ِ خروار خروار تهمت و توهین ِ رئیس دانشگاه

حرفی از گفتگوی تمدن ها نزد !

امروز من سربلندم٬

چون مستر پرزیدنتمون صحبتی از ذلت و خواری نکرد !

امروز من٬ منم

چون نمایندمون٬ ایران ِ واقعی رو به همه دنیا معرفی کرد.

و امروز خوشبختم

چون غرور ملیم پایمال نشد٬

چون من ایرانیم و اون ها اجنبی!

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386   توسط خودم 



نگین ٍ انگشترم

تا حالا شده

پشت ویترین مغازه ای

انگشتری دیده باشی؟

اونی که نگین ِ بیشتری داره٬

با ارزشتره!...

جامعه هم همینطوره...

روی انگشتر خانواده یا دوستامون

ما میتونیم نگین باشیم٬ تک باشیم...

.

.

حالا تو هم٬

واسه انگشتر من٬

تبدیل به یک نگین شدی.

انگشتر من چند تا نگین بیشتر نداشت٬

ولی تو با اومدنت٬

زمردی میون یاقوت ها شدی...

از امروز به بعد

ارزش ِ من بیشتر می شه٬

آخه انگشتر٬

ارزشش به نگین هایی ِ که روش کار شده!

کاش منم میون دوستای زمردی ِ تو

یاقوتی ساده باشم...

 

 

نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386   توسط خودم 



رودرروی تباهی...

ذهن های مرده

برای رهایی از منجلاب پوسیدگی

زمین و زمان را ناسزا می گویند...

در این میان

خدای عزوجل را هم

 بی نصیب نگذاشته اند!

.

.

آنها رو در روی سیاهی ایستاده اند...

.

صبر کنید

سیاهی را می شناسم

تکبر است که در کالبد ح.م قد علم کرده و برای خود کسی شده...

حیف ِ ح.م

جوان رعنایی بود...

 

نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386   توسط خودم