میگن به اون بنده های بد ِ بد ِ بد ِ بد هم
امشب عیدی می رسه
نمیدونم من
که از بد ِ بد ِ بد ِ بد هم بدترم
با چه رویی بیام در ِ خونت
ناامید نیستم
ولی دلشوره دارم
حتما میام پابوستون
یعنی می پذیری؟
...
حالا که بزرگواری و پذیرفتی
یه خواهش!
اسم ِ ما رو هم تو لیست بنویس
آخه
من تنها نیستم، کلی همراه دارم
محسن صادقی
احمد راشدی
حاج یاسر ثریا
محمد خواجه ای و خانمش
مسعود اعرابی
سید محمد آل یاسین
حسین جباری
ابوالفضل
مسلم ها
ن شفیعی زاده و دوستاش
عنصر سرگردان و همسرش
ناهید و فانوس خاموش
همکلاسی های قدیم
و بیف ِ دوست داشتنی
به این هایی که همراهم میان
کل ِ خانواده و فامیل رو هم اضافه کنین
ما فقط همین چند نفریم...
همه هم زیاد می خوایم،
یا امام رضا (ع)
حالا که با هزار امید و آرزو
اومدیم پیشت
دستمون رو
خالی رد نکن
منتظریم!...
|
امروز در مشهد
خدا
پس از دو ماه شنیدن ِ اعترافات تکاندهنده ی بنده هایش
دلش سوخت و
سخت گریه کرد؛
با صدای بلند و هق هق های شدید،
به همراه اشک های تند ُ تند...
|
یاد تو اگر از دلمان برود
عکس های تمام رنگی ِ وجودمان
به یکباره رنگ میبازند
.......................... سیاه ُسفید میشویم
حالا که فکر میکنم،
میبینم اینروزا
هر کی رنگ ِ تو رو کمتر داشته باشه
باکلاس تره...
جذابتره...
چون همیشه
عکس ِ سیاسفید، باکلاس تر بوده...
جذابتر بوده...
|
شما زنان ِ هرزه
خیانت کردید
به مردایی که رفتن روی مین
به خاک ِ این سرزمین
به مردای زن دار
به زنای شوهردار
به بچه های بی سرپرست
به مردمون ِ یکدست
به عشق و محبت
به لذت و شهوت
به من، به خودت، به همه
به بچه های چشم و گوش بسته
به پول و نون ِ حلال
به یک دل ِ پاک و زلال
به زن بودن٬ به وقار
به اینکه باید گشت دنبال ِ کار
به...
...
و ما مردان ِ مدرنیته جو
از شما ها بدتر
خیانت کردیم
به هویت ِ ایرانی
به زندگی با اصول ِ دینی
به مردانگی
به دلدادگی
به سنت
به غیرت
به خدا !
|
گل، گل است دیگر گل، تجلی ِ زیبایی ِ ذات ِ خداست ... گلفروشی جز چند شاخه گل ِ رز ِ پژمرده و مریم ِ بو باخته فقط همین زرد های شاداب را داشت من ِ ساده به خیالم هم ارزان گرفته بودم و هم تازه! نمیدانستم نمیدانستم این روزها گل ِ رز روزفروش می شود کلان کلان آنهم با قیمتی سه چهار برابر زرد رنگ ها براستی کجایند اینهمه شیفته و دلباخته؟ آنها که کلان کلان رز ِ قرمز هدیه میدهند و ذره ذره هوس را می چرانند نه به خدای احد نمیدانستم
|
ایکاش می شد ذهنم هم
مانند کیبورد
یک backspace میداشت
انوقت تمام افکار بدرد نخور ِ درون آنرا
طوری پاک میکردم
که هیچ نرم افزاری
قدرت Restore کردن آنرا نداشته باشد
امان و صد امان
از دست افکاری که
آسایشم را
با سایش درونم
مدام عوض می کنند...
|
امروز
شخصیتم را اتو میکشم
تا از این به بعد هر زمان بیرون رفتم
مردم
پشت سر من هم بگویند
|
اگر میدانستی کلید قلبم دست توست
از اینی که هست
ویرانه ترش میکردی
آنها که میدانستند چه گلی به سرم زدند
که حالا نوبت ِ تو باشد
نه
همان که ندانی بهتر است
|
اگر طناب ِ پیوندمان
از دیوار ِ خدا
جدا شود
گیره های ِ دلمان را
به کجا
بند زنیم؟
|
پرده ی پنجره ی دلم را که کنار میزنم
در حیاط ِ خانه اش
دختری را میبینم
که تمامی اش برایم علامت سوال است...
..
ذهنم را هر از چند گاهی آب میدهد
درددل میکند
غصه میخورد
بعضی اوقات هم خسته می شود
بدجور!...
پرده را کنار تر میزنم
دستان ِ آن دختر،
در دستان مرد ِخوش شانس ِ قصه هاست
...
|
میگذرم
از برحه های مختلف زندگی
از روزهای پر از تیرگی
از نگاه های پرمعنی که به من ختم می شن
از حس هایی که ازم سلب میشن
از دهنایی که فقط حرف بودار از توش بیرون میاد
از دلایی که جز نفرت چیزی ازش در نمیاد
از مخای ِ همیشه تعطیل
از آدمای زیگیل
از دلای ناامید
از لرزیدن مثل ِ بید
از یه عالمه وبلاگ که همه شکست عشقی خوردن
از آدمایی که خودشون رو از یاد بردن
از ...
...
و میگذارم
یه خاطره
یه فضای تازه
یه روز ِ خوبُ بدون اندازه
یه نگاه ساده
یه احساس ِ گنده
یه عالمه حرف ِ بی بو
یه دل پر از آرزو
یه ذهن فعال
یه رفیق ِ باحال
یه دنیا امید
یه آتیش از چوب درخت بید
یه وبلاگ بدون شکست ِ عشقی
یه دوست ِ رویایی
یه...
|
ماشین های اسباب بازی را تابحال زیاد دیده ام
...
هر زمان سکه ای در قلک ماشین انداختی،
برایت آهنگ می نوازد و خودش را تکان میدهد
و تو که درون آن نشسته ای
خرامان خرامان
تکانی می خوری و لبخند کودکانه ات،
دل ِ پدر و مادرت را میبرد
به یک جای دور
به نهایت ِ آرزوهایشان
به رضایت ِ تو و البته خدا!
زندگی مان نیز همینطور است
همگی بدون ِ استثنا
آنها که میگویند نیست شعار اضافی داده اند
اگر عشق، محبت، صفا و صمیمیت
و البته صداقت را
در قلک زندگیمان انداختیم
زندگی برایمان مینوازد و تکانمان میدهد
انوقت لبخندمان برای دیگران دیدنیست
ما هم مدام تکان میخوریم و به خود می آییم...
..
در آن لحظه خدایمان لبخندی میزند که
شما خوشبختید و من به آرزویم رسیدم...
|
در سالروز تولد ِ زندگی ات
شاخه ای از گلهای حرم امام رضا (ع) میگیرم
به رسم ِ امانت
تا
هر زمان به شهر ما روانه شدی
-شهر بهشت-
این امانت ز سر خود باز کنم
هدیه ایست ناقابل
ولی با ارزش!
|
برای روشنایی دلم، لامپ کم مصرف گرفته ام!
اینطوری میتوانم
تا مدتهای مدید
روشن نگاهش دارم...
فقط قول بده٬
تا همان مدت مدید
برقش را تامین کنی...
|
تلویزیون زندگی ام پنج کانال بیشتر ندارد
..
.
کانال یک مدام از سیاست و اخبار روز حرف می زند
کانال دو، خانوادگیست
هنوز افتتاح نشده...!
کانال سه کانال جوان!
من و صدای روزهایی که میگذرند
کانال چهار،
مربوط به هر چیزیست که ذهن مرده ام را روشنفکر می کند!
کانال پنج
کانال استانی ِ دلم است
ادبیات ممتد
شعر
معر
آهنگ های محلی
برنامه های نه چندان حرفه ای
و البته
کانال ِ رونمایی از وبلاگم!...
برای دریافت ِ کانال های زندگی ام
نیازی به آنتن و رسیور نیست
فقط،
فقط دستت را به من بده
تا ارتباط زنده برقرار شود...
|
یادش بخیر
درخت کاج دم در
آمدن هامون به خونه بی خبر
یادش بخیر
لنگه درهای آبی
روزهای آفتابی
یادش بخیر
سرمای زمستون
موکت های قرضیمون
یادش بخیر
طوفان های شن
مامورهای خشن
یادش بخیر
حموم در حد تیم ِ ملی
کله سحر و تلفن های یاسری
یادش بخیر
اتاق گرم یه دونه
از سرما نمی شه رفت تو خونه
یادش بخیر
کافینت سیتی نت
الان بسته شده٬ موندیم بدون اینترنت
یادش بخیر
نیت کنیم و بریم رحیم آباد
نه بابا٬ اینکارا به ماها نمی آد
یادش بخیر...
با این که خرابت کردن
اما مهرت رو از دلمون نبردن
درسته دیگه نیستی
ولی قلبم رو بردی دربستی
درسته شاید دیگه نیام
اما از فکرت یه لحظه هم بیرون نمیام
|