دویدیم و دویدیم
به دنبال خوشبختی
نمیدونستیم چه جوری هست، چه جوری نیست
چه رنگی هست، چه رنگی نیست
مزش چیه!
تو جیب جا میشه؟
...
روزها گذشت
حالا میبینیم
خوشبختی رو جا گذاشتیم
همون روزها که
از کنار سادگی ِ زندگیامون، تند تند گذشتیم...
حیف
خوشبختی دیگه ای هم وجود داره؟
من میگم
این خیابون ِ زندگی
یکطرفه ست
حتی واسه پیاده ها!
|
بدون حضور تو
تنها آویزی هستم
که خودم را با میخ های دیوار
دار زده ام
...
لباس ِ بندگی ات را بر من بپوشان
می خواهم در کمد ِ بندگانت
خوشرنگ ترین باشم...
|
هنگام عبور از خیابان های هوس
لطفا از روی خطوط سفید رنگ بگذرید
چرا که ماشین های شهوت
با سرعت هایی همچون باد
از روی شما رد می شوند
... و
تنها چیزی که باقی می گذارند
روح خرد شده ی شماست!...
|
ذهن من در پس شادابی های زندگی
چند روزیست که مرده است
نوشداروی ِ پس از مرگ را هم،
به او خورانده ام
منتظرم تا دستگاه شوک ِ فکری بیاورند
شاید پشیمان شدم ُ
ذهنم را تعلیق ِ غنی سازی کردم
...
پیشتر
در و دیوار با من نجواها داشتند
این روزها
آنها می شنوند و این منم که نجوا میکنم!
|
زمان برایم می گذرد
طعم تلخ این عبور را براحتی می چشم
...
دوباره خودم را بازمیابم
می دوم
خسته می شوم
راه می روم
خسته تر شده ام
در جا میزنم!
رمقی برایم نمانده
از نو شورع میکنم
کند می روم
اما با گامهایی بلند...
من به زمان نزدیک شده ام
می خواهم ببینم می توانم اینبار من او را بگیرم یا نه!
می خواهم خردش کنم
می خواهم به عقب پرتابش کنم
مرگ زمان را تا بحال دیده ای؟
من می خواهم آن را رقم زنم!
فعلا می روم...
فاصله بینمان هنوز زیاد است
ولی من تصمیم ِ خود را گرفته ام...
خبر رسیدنم را به زودی جار خواهم زد!
ان شاءالله
|
نامید که نیستم هیچ
امیدوار تر هم می شوم
چنان که معشوقه ام
نه قهر در کارش پیدا می شود
و نه شکست ِ عشقی در کنارمان خفته!
همیشه در کنار هم هستیم
چشمانش مدام در پی من است
صدایش را بلند نمیکند
و محبتش را هم دریغ!...
احساساتش فراموش نشدنیست
همیشه هوایم را داشته
حتی در بدترین شرایط!
...
ناامید که نیستم هیچ
امیدوارتر هم می شوم
چنان که معشوقه ام تک است
او خداست!
|
کم کم باور میکنم که خدا
مردم هزار و چند رنگ ِ مشهد را
- که خودم هم عضوی از اونهام -
بخشیده...
برف...
برف...
برف یعنی
بارش ِ رحمتی فزاینده...
|
در شطرنج های زمانه
اگر پابه پای خدا
با او بازی کردی
و در انتها
مات ِ حرکات او شدی،
قهرمانی ات مسجل است...
|
امروز بعد از چند روز دوباره اومدم و یه سر به وبلاگ زدم. کنارش وبلاگ ندا و دیگرون رو هم دیدم. بیف از وقتی قالب جدید رو گرفته هنوز هیچی ننوشته و هنوز که هنوزه نوشته ی خودم اون بالا خودنمایی میکنه.
متنی که ندا نوشته جالبه، باید بگم من خیلی به این موضوع فکر کردم و این حرف کاملا صحیحه که خورشید، ما آدما رو از اون بالا خیلی بهتر میبینه، عینهو انالیزورای فوتبال که میرن از رو سکو چیدمان ِ تیم حریف رو میبینن! آره ندا، حق با توست.
دیگه سر میزنم به صدای خاموش و مطلب دیروزش رو میخونم. بهتره که راجع بهش هیچی ننویسم ولی انگار نمی شه... بگذریم ( چرا می شه! )
نگاه ِ پر تاملی هم به وبلاگ دمدورا میندازم. همیشه این وبلاگ رو دوست داشتم. ذهن که میگن یعنی مغز متفکری که پشت مانیتور اون کلمه ها رو تایپ میکنه...
فانوس خاموش انتخاب بعدیمه، اما انگار ناهید درگیر درس هاش شده و درس و مشق امونش رو بریده، کمی تا قسمتی شبیه خودم!
بقیه رو هم ندیده میدونم هیچکدوم مطلبی ننوشتن. پس فعلا نمیرم.
اما امروز فارغ از اینکه اومدم تا به همه بگم که من زنده ام و نفس میکشم و اینا ( قابل توجه محسن! ) با توجه به متنی که عنصر نوشته بود، حالا یه چیز دیگه هم هست که می خوام بنویسمش:
You’ve been bad, but you think you’ve been good, cause you loose your mind… like I !
Did you sing your song?...
Did you sing it so loud?...
Did you sing it so that everyone can hear it in the crowd?...
Did you loose yourself?
Did you loose your health?
Did you bring my memories on the shadow?
Isn’t it like everybody loves you?
Isn’t it like everybody wants you?
…today…
Isn’t it like everybody needs you?
Isn’t it like everybody seeks you?
…today…
You’ve been sad, you’ve been misunderstood…!
|