می رویم به
بیشتر از 220 سال پیش
زمانی که آیت الله سید بحرالعلوم مرجع تقلید بودند...
...
در ایام شهادت حضرت حسین علیه السلام
روزی آیت الله بحرالعلوم در حال عزاداری بودند
یعنی کناری ایستاده (و یا نشسته) بودند
حالا یا سینه میزدند و یا بر سر٬ زیاد معلوم نیست
به هر حال
ناگهان همه دیدند آیت الله عمامه از سر برداشتند و پای برهنه
میون عزاداران رفتند و بر سر و سینه زدند
...
پس از عزاداری
اطرافیان به ایشان گفتند
آقا شما مرجع تقلید هستید
اینکارها چه بود؟
فرمودند
چه کنم که در میان ِ عزاداران
حضرت صاحب الزمان (عج) را دیدم
که همانند دیگران عزاداری میکرد و بر سر و سینه میکوبید...
|
ای مشک تو لااقل وفاداری کن
من دست ندارم تو مرا یاری کن
من وعده ی آب تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن
ای مشک نگاه کن به بالای سرم
زهراست نشسته، آبروداری کن...
|
…یا مولایم
میگویند امیر دستور داده
یا تسلیم شوید و یا اینکه جنگ میکنیم…
…
عباس
به آنها بگو
میجنگم
تا در راه خدا شهید شوم
تنها امشب را تا صبح مهلت بگیر
می خواهم با خدای خود راز و نیاز کنم…
|
عشق به حق در انتها چیزی جز وصال نیست
لیکن دل ِ ما همیشه دور ز یار ِ غم گسال نیست
هر گفته که امروز شنفتی
فردا روز بی مصداق نیست
نام تو را هر روز زیاد می برند
روز دگر نامی ز تو در یاد نیست
این دو ماه زجه بر حسین (ع) می زنیم
بعد از آن در میانمان اثری از حسین (ع) نیست
محرم که از خود شکوهی نداشت
این قتله گه بی نام حسین (ع)، کربلا نیست
من در عشق یاران او در عجب مانده ام
عشق ِ لقاءالله را مثالی جان نثار نیست
ظهر عاشورا و نمازی در پس ِ تیرهای تیز
بی نماز، این قیام که امری به معروف نیست
بار خدایا دستم به خاک مقدسش برسان
تا زمان ِ رفتن به کربلا، چشمانم هرگز سیراب نیست
هر چه گفتم و تو خواندی در این چند سطر
چه کنم که یارای توصیف ِ ارادتم به حسین (ع) نیست
|
وقتی یه برف ِ بی سابقه و سرمای چند هفته ای میاد
معادله ی گاز با جواب ِ
هر خونه گاز کافی دارد
به هم میخوره و
نتیجش میشه نامعادله ی
گاز برای یه عده بیشتر از یه عده دیگر است
...
وقتی شب میخوابی
صبح بلند میشی میبینی زمان کنکور عوض شده
معادله ی یک ماهت به هم میخوره
و کلی برنامه داری که باید عوض کنی
...
وقتی مدرسه ای ها تا ساعت 10 شب جون میکنن
اما اون موقع میگن فردا امتحان نیست
معادله ی خرخونی های چند روزشون به هم میخوره
و البته نامعادله ی بازی رو میشه!
...
وقتی...
...
یادمه نامعادله که حل میکردیم
هیچ وقت جواب واحد نداشت
همیشه یه محدوده جواب براش بدست میومد!
توی این همه نامعادله های امروز هم
باید دنبال محدوده جواب بگردیم
جواب ِ واحد هیچ وقت وجود نداره!
|
...
مولا میپرسند
نام اینجا چیست؟
اینجا به چه نامی مشهور است؟
...
همه به هم مینگرند
مولا چه میگوید
این سوالها برای چیست؟
...
یک نفر گفت:
"اینجا کربلاست"
...
لحظاتی بعد امام فرمود:
همینجاست
به کاروان بگویید همیجا اتراق میکنیم
اینجا همانجاییست که زنان ِ ما را به اسارت می برندُ
بچه هایمان را کتک میزنند
و یارانمیک به یک شهید می شوند...
آری اینجا همانجاست
اینجا کربلاست...
|
اگر تو این روزای برفی
کسی نیست که باهاش بزنی حرفی
اگر تو گیر و دار روزها
رفتن ِ بیرون نداره برات هیچ صرفی
...
اگر دلت تنگ ِ واسه یه همدم
اونی که باهات باشه تو شادی و غم
همون کسی که اگه باشه
دیگه نمیگی : " آخ شده سردم..."
...
اگر سرت خیلی شلوغه
بی حوصلگی امونت رو برده
اگر حساب کتابات قاطی شدن ُ
اعصابت از دست یکی حسابی خورده
...
اگر با این جمله ها که خوندی
غصه هات رو به یاد آوردی
اگر آه کشیدی و رفتی تو فکر
به من و حرفام خندیدی
...
بدون من هم که اینجام
یه روز مثل ِ تو بودم
قید ِ همه چی رو یه روز،
یه جا زده بودم....
اما...
منم سختی زیاد کشیدم
تا یه روز خوشی رو دیدم
ازش آدرس ِ شو پرسیدم
تا به خدا رسیدم
من با خدا دوست شدم
یه دوست ِ همراز شدم...
|
از پله ها که بالا میرفت فقط صدای باد را میشنید گویی با او حرف میزد مدام در آغوشش میگرفت اما باد معشوقه ی دخترک نبود!... ... در اوج ِ برج صدای باد کمتر بود اینبار زمین با فریادهای ممتد آغوشش را به رخ می کشید... ... نجواهای عاشقانه ی باد کافی نبود ذهن دختر مدام تکرار میکرد: بوسه ای بر زمین، مسکنی همیشگی بر رنج های بی پایان! دخترک دل به آغوش زمین بسته بود... ... ثانیه ای بیشتر نگذشت که لالایی ها زمین اثر کرد ُ دخترک در آغوش آن به خوابی ابدی فرو رفت... ...
|
می خندم
به تو و کارهای بچه گانه ات
می خندی
به من و خنده های کودکانه ام!
|