تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...
خیانت

دور می شم از خودم

نزدیک میشم به کسی مثل ِ تو

میترسم از خودم

خوشم می آد از کسی مثل ِ تو

نفرت دارم از خودمی که خودم نیستم

عاشق میشم، عاشق ِ کسی مثل ِ تو

فرار میکنم از خودم

هر روز فاصله کم میکنم با یکی مثل ِ تو

داد می زنم سر ِ خودم

حرفهای دلبرانه زمزمه میکنم دم ِ گوشهای یکی مثل ِ تو

پس میزنم دست ِ دوستانه ی خودم

با تمام نیرو فشار میدم دستهای لطیفی مثل ِ مال تو

زیر نقاب غرق میکنم شخصیت خودم

مدام باکلاس میشم پیش ِ یکی عین ِ تو

...

اشک میریزم برای خودم

خداحافظی یکی رو میبینم، درست کپی ِ خود ِ تو...

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386   توسط خودم 



کرمان

تو این روزهایی که ننوشتم

اینقدر حرف بود

که واسه انتخابشون برای نوشتن

حسابی گیج بودم

بعضی وقتا

سکوت اینقدر حرف توش داره

که لنگه نداره....

یکی از اون حرفها اینه که

من الان کرمانم،

شاید برای همیشه...

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386   توسط خودم 



سکته قلبی!

امروز زندگی ام

پس از چند سکته متوالی در روزهای اخیر

وارد بخش ِ بازیابی شد

...

این هفته

هفته ی آخر است...

 

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386   توسط خودم 



سکوت

امروز پعد از امتحان واقعا به این نتیجه رسیدم که

گاهی اوقات باید سکوت کرد

شاید خدا هم

حرفی برای گفتن داشته باشد...

 

نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386   توسط خودم