دور می شم از خودم
نزدیک میشم به کسی مثل ِ تو
میترسم از خودم
خوشم می آد از کسی مثل ِ تو
نفرت دارم از خودمی که خودم نیستم
عاشق میشم، عاشق ِ کسی مثل ِ تو
فرار میکنم از خودم
هر روز فاصله کم میکنم با یکی مثل ِ تو
داد می زنم سر ِ خودم
حرفهای دلبرانه زمزمه میکنم دم ِ گوشهای یکی مثل ِ تو
پس میزنم دست ِ دوستانه ی خودم
با تمام نیرو فشار میدم دستهای لطیفی مثل ِ مال تو
زیر نقاب غرق میکنم شخصیت خودم
مدام باکلاس میشم پیش ِ یکی عین ِ تو
...
اشک میریزم برای خودم
خداحافظی یکی رو میبینم، درست کپی ِ خود ِ تو...
|
تو این روزهایی که ننوشتم
اینقدر حرف بود
که واسه انتخابشون برای نوشتن
حسابی گیج بودم
بعضی وقتا
سکوت اینقدر حرف توش داره
که لنگه نداره....
یکی از اون حرفها اینه که
من الان کرمانم،
شاید برای همیشه...
|
امروز زندگی ام
پس از چند سکته متوالی در روزهای اخیر
وارد بخش ِ بازیابی شد
...
این هفته
هفته ی آخر است...
|
امروز پعد از امتحان واقعا به این نتیجه رسیدم که
گاهی اوقات باید سکوت کرد
شاید خدا هم
حرفی برای گفتن داشته باشد...
|