تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...

شاید!

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387   توسط خودم 



برای رسیدن به قلبت تونلها زده ام

اما چه فایده که همه فرو ریخت

دیگر رمقی برایم نمانده

خودت بگو طلای دورنت را کجا قایم کرده ای؟


نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387   توسط خودم 



از دهه گذر کردیم و رفتیم

اینجا دلی را سر بریدیم و رفتیم

پارسال در حرم رضا (ع) عزاپوش بدیم

قدر عافیت خوب ندانستیم و رفتیم

سال دگر کجا شویم معلوم نیست

خوش که امسال هم صفایی کردیم و رفتیم

یارب عشق حسین (ع) با دلها شده عجین

با دلهایمان به کربلا سفر کردیم و رفتیم

با یقین گویم که این لطف تو بود

ورنه ما خود هم نمیدانیم چه ها کردیم و رفتیم...


نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387   توسط خودم 



عباس

لشکر دشمن مدام در پچ پچ و وسواس بود

قد علم کرده یکی آنطرف عباس (ع) بود

یک به یک گویا همه بیم دارند از او

او یل نامدار خدا، دشمن از نامش هم در هراس بود

فکر کردی چرا زینب کبری (س) دلش آرام داشت

چون که عباس ِ حسین (ع)، غیرت ِ پر احساس بود

مرد بنی هاشم سراسر دین است و عشق

وفاداری اش هیبتی در میان عوام الناس بود

آن لحظه که کمر اباعبدالله (ع) شکست

به گمانم همه جا مملو از عطر گل یاس بود

 

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387   توسط خودم 



صحنه

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین (ع)

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید


نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387   توسط خودم 



دوم محرم

آری خاک اینجا آشناست

درست است اینجا همان کربلاست...

.

.

و کاروان به کربلا رسید.

نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387   توسط خودم 



یک/یک/هزار و چهارصد و سی قمری

دویدم و دویدم

یه روز خدا رو دیدم

گفتم خدا کجایی

از دل ما جدایی

گفت که چه رویی داری

از ما توقع هایی داری

گفتم خدا غریبم

تو این دنیا اسیرم

گفتم خدا خدایا

بگو چیه قضایا

گفت که مگر ندانی؟

تو هم یه جور انسانی

گفتم آخه عزیزم

عمرم رو پات میریزم

گفتم خدا چی بگم؟

اوضام خرابه گیرم

گفت که برو آدم شو

با محرم هم نوا شو

گفتش دل رو رها کن

تو این روزا صفا کن

گفت دستی دراز کن

اوای نوحه با ما ساز کن

گفت محرم دین است

در حرمتش آئین است

گفت حرمت دارد این ماه

اشک را نباید یابی دنبال جاه

گفت کمی تامل لازم است

در وصف آن جلوه هایی قایم است

گفت تو آگاه نیستی

گر بودی اینگونه نمیزیستی

گفت عاشورا یک روز بود

گر آن روز نبود دگر روزها نبود

گفت فلسفه دنیا عاشوراست

آدم از روز ازل با این ماجرا آشناست

گفت چون محرم بود، دین آمد پدید

گر نبود این ماه هیچگاه چشمی دنیا را ندید

گفت می خواهم ات عزا شوی

در ظاهر و باطن با عرش ما شوی

گفت یک قدم تو بر بدار

الباقی را می کنم سوار

گفت دل را با ما یار کن

از آنجا تا به عرش پرواز کن

گفت همین یک ماه با ائمه یار باش

همراه آنان عزادار باش

گفت پس از آن من خودم یارت شوم

یار غمگسارت شوم

گفتم خدایا تو دیگر کیستی

از احوالاتم تو هیچگاه دور نیستی

گفتم خدایا اجابت می کنم

هر چه را گفتی من طاعت می کنم

گفتم خدایا تو فقط دستم بگیر

حزن و عزایم بپذیر

 

نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387   توسط خودم 



در سال نواوری و شکوفایی

چشمم به مراسم استقبال از محرم هم روشن شد...

یک نواوری

یک ابتکار

یک بدعت

یک مشت آدم ساده شرکت کننده

یک یا دو مداح کارافرین

یک برگزار کننده جاهل

و یک دین به سخره گرفته شده...

.

خدایا مرا ببخش

من هم اسیر حکومت شده ام!

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387   توسط خودم