|
دیروز سالگرد ازدواج من و زنم بود. از وقتی میشناسمش همیشه همینطوری بوده. ساده و روراست. اصلا از همینش خوشم اومد که با هم ازدواج کردیم فقط اگر اون اتفاق نمیافتاد شاید الان کنارم میبود. چند ماه پیش بود که در اثر یک حادثه فوت کرد. کسی از این موضوع با خبر نشد و هیچکس نفهمید من برای چی سیاد پوشیده بودم. به هرحال بعد از فوت مادرم این دومین ضربه تو این چند وقت بود برام. ما با هم روزهای خیلی شیرینی رو سپری کردیم و الان که فکر میکنم روزی که نتونست بچمون رو بدنیا بیاره شاید تلخ ترین روز مشترک ما بود. بچه نفس کم آورد و حین زایمان فوت کرد و بعد از اون تا یک چند وقتی همسرم حال خوشی نداشت. حتی طوری اوضاعش خراب بود که جریان فوت پدرم رو یک هفته بعد از خاکسپاریش بهش گفتم. دیگه روزگاره دیگه یک وقتایی هم اون ور سکه رو نشون میده. دیروز که با برادرم از بیمارستان برمیگشتم حسابی بهش توپیدم که دیگه فوتبال بازی نکنه تا لااقل اون یکی دستش رو نشکونه! دیگه اینکه دو روز دیگه وقت دکتر دارم. اخه توموری که تو مغزم دیده شده بود بدجوری انگار پیشرفت کرده باید برم تا با دکتر یک فکری به حالش بکنیم. خوب دیگه اینم از جریانات این چند روزه. سعی میکنم چند روز دیگه هم باز براتون بنویسم. حتما من رو در جریان کارا قرار بدین. قربان شما مفلوک.
(این داستان کاملا خیالیست.)
|
سر کیسه ها را شل کنید
دهه فجر شروع شده است!
از مردم که هیچ
از خدا هم شرم نمیکنیم
|
میخواهم ذهنم را اسباب کشی کنم
خاطرات را در کارتن
و نقاب های روزانه را در کیفی جداگانه گذاشته ام
همه را گوشه ای جمع کرده ام
مشغولیت های همیشگی را هم دور ریخته ام
اما چه فایده
همه چیز من تویی
با تو چه کنم
تو را چطور جمع و جور کنم؟
|