تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...
با من بزن اين جام، که ايام، سعيد است

امیدوارم گاو  ِ امسال

پر از محصولات متنوع

برای هرکدوم  ِ ما باشه! آمین.

عید همتون مبارک.

نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387   توسط خودم 



در ترافیک ِ اتفاقاتی

که برای رسیدن به من لحظه شماری میکنند

گرفتن ِ جشن ِ تو، برای شروعی دوباره در طول زندگی ام

شاید بهترین توقف باشد

عید عزیز،

آمدنت مبارک.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387   توسط خودم 



هر چه افکارم را میتراشم

تا از مغز  ِ آن استفاده کنم

باز نوک اش می شکند

اینروزها جنس افکارم اصلا خوب نیست...


نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387   توسط خودم 



گذشته ها نگذشته

دارم سعی میکنم با تمام جزئیات ِ قشنگش یادم بیاد. سال سوم دبیرستان که بودم تو پارک کنار خونمون به یک دختر خانم سال دومی ریاضیات درس میدادم. "مهناز". آشنایی ِ ما خیلی ساده اتفاق افتاد. مهناز اینا تقریبا همسایه ما بودن البته کوچشون پشت خونه ما بود. ارتباط ما از روزی شروع شد که من رفته بودم خونه همسایه دیوار به دیوارمون پیش خشایار. خشایار به من گقت که دوست ِ دوست دخترش دنبال یکی میگرده که باهاش ریاضی کار کنه و از خشایار خواسته بود برای پز دادن خانم هم که شده اون اینکارو انجام بده. از طرفی خشایار رشته اش انسانی بود و بهتر بگم ریاضیاتش افتضاح بود. به هرحال خداروشکر منم درس هام من جمله ریاضیم بد نبود. خلاصه اینطوری شد که ما تقریبا یک روز درمیون تو پارک بعد از مدرسه مهناز اینا قرار داشتیم و من با مهناز ریاضی کار میکردم و خشایار و دوست دخترش دنبال ژیگول بازی های خودشون. کلاس ما تقریبا ۳ هفته طول کشید و خب به هرحال ما هم اینوسط با هم بیشتر آشنا شدیم و بعد از این کلاس یک مقدار رابطه کش پیدا کرد که میگم چطوری.

اینطوری بود که تقریبا هفته ای دو سه بار من و مهناز هم همدیگه رو تو پارک میدیدیم و البته هیچوقت یادم نمیره که رابطه کاملا سالم و در حد شوخی های معمولی و البته بیشتر راجع به موضوعات درسی بود. چیزی که هم من و هم اون بهش واقعا تو اون برهه علاقه داشتیم. خلاصه امتحانات تموم شدن و مهناز تو ریاضیات واقعا پیشرفت عجیب قریبی کرد و از نمره ی ۱۴ یا ۱۵ تو نیمسال اول به ۱۹ تو نیمسال دوم رسید و شدیدا تو مدرسه تحویلش گرفتن. اتفاقا دوست دختر خشایار که دوست صمیمی مهناز هم بود تو این درس تجدید آورد و کلی سر این جریان ما خندیدیم. تابستون اون سال تابستون عجیبی بود. ما خیلی کم همدیگه رو میدیدیم و راستی یادم رفت بگم تماس تلفنی ای وجود نداشت! یعنی سر هر قرار٬ قرار بعدی تعیین میشد و اینا... . آخرای تابستون اتفاق جالبی افتاد.

مهناز خیلی رک به من گفت که تو (یعنی من) امسال کنکور داری و باید بشینی پای درست. ما هم (یعنی خونواده ی اونا) داریم جابه جا میشیم و شاید دیگه نشه هم رو ببینیم و اینا. من هم میخوام واسه سال سوم سنگ تموم بگذارم و خودم رو از الان برای کنکور حاضر کنم و از این حرفا. حالا هرکی ندونه فکر میکنه میخواسته بپیچونه ولی واقعا دختر شاهکاری بود تو درس و حرف هاش واسه جدا شدن شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد. خلاصه که اون قرار آخرین قرار ما بود (البته من یکم اینجا رو عوض کردم چون یک ماه بعد اتفاق دیگه ای بین ما افتاد که فاصله بین ما رو تشدید کرد که البته تقصیر هر دوی ما بود). من اون سال کنکور دادم و قبول شدم و رفتم دانشگاه و دیگه از مهناز خبری نداشتم تا اینکه یکی از دوستای دبیرستانم یک روز تلفنی به من گفت مهناز رو تو خیابون دیده و مهناز هم برق شیراز قبول شده بوده و خیلی به من سلام رسونده که فلانی کجاست و خبری ازش ندارم و اینا. بگذریم که من بخاطر همون مکالمه ای که سانسور کردم زیاد به قضیه جدی نگاه نکردم و من تقریبا ۲ سال بعد از این جریان فارغ التحصیل شدم.  

سال ها گذشت و من واقعا مهناز رو فراموش کرده بودم. چیزی که از مهناز از اون روزا برای من خاطره مونده بود همون لبخندی بود که اکثر اوقات داشت و واقعا من اون لبخند رو دوست داشتم. به هر حال شاید بشه گفت بنوعی رابطه بچه گانه بود ولی هیچوقت هم از روی هوس نبود. سالها از ماجرا گذشت تا اینکه دیروز اتفاق جالبی افتاد.

از سر کار که برمیگشتم خونه صحنه ی عجیب قریبی رو دیدم. وقتی سوار ماشین از یک چهارراه داشتم رد شدم یک زن و شوهر و دیدم که از جلوی من رد شدن و رفتن اونور خیابون. باورم نمیشد چی دیدم برای همین بعد از ۴راه واستادم و دویدم اینور. آره مهناز بود. اینجا چیکار میکرد. اون مرد کی بود؟ داداش نداشت آخه! خلاصه رفتم جلو و به مرد ِ سلام کردم. جواب داد و دست دادیم. (مهناز من رو نشناخت) گفتم شما اینجا مسافرین؟ تعجب کرد و گفت آره واسه چی! گفتم من تو آژانس کار میکنم اگه منتظر ماشین هستین من در خدمتتونم. گفت نه و الان ماشین میاد دنبالمون و اینا منم دیدم که نه اینطوری نمیشه گفتم ببخشید شوخی کردم من فلانی هستم. مرد ِ که خب نمیشناخت گفت متوجه نشدم. اما...

مهناز فرق کرده بود اما هنوز اون لبخند ِ رو داشت. وقتی معرفی کردم داشت از تعجب میمرد. بلافاصله گفت تو اینجا چیکار میکنی! واقعا بی معرفتی و شروع کرد به شوهرش آدرس ِ یه جریان قبلی رو دادن. انگار قبلا واسش تعریف کرده بود و شوهرش دوباره با من دست داد و گفت ببخشین نشناختم٬ من دورادور شما رو میشناختم اما الان باعث افتخاره و خلاصه یک گپ کوچیک زدیم و مجبورشون کردم سوار ماشین من بشن تا برسونمشون هتل. مهناز بعد از اینکه یک سال بعد از من دانشگاه قبول شده بود تمام تلاشش رو کرده بود که از طریق خشایار با من تماس بگیره ولی خب نتونسته بود. حالا به هر دلیلی ولش کن. از طرفی وقتی دوستم رو دیده بود و اینا باز هم نتونسته بود شماره ای از من بگیره چون دوست عزیزم هم شماره جدید من رو نداشت و از طرفی مهناز هم موبایل نداشته اون زمان. خلاصه سال چهارم دانشگاه با یکی از دانشجوهای فوق لیسانس ازدواج میکنه و الان هم اومده بودن چون آقا داشنجوی دکترا شدن و اومده بودن واسه یک کاره تحقیقاتی!

از اینا گذشته اینکه چطور مهناز تمام خاطرات رو با دکتر درمیون گذاشته بود و اون هم اینطور جالب مسئله رو فهمیده بود خیلی واسم تازگی داشت. دکتر واقعا مهناز رو دوست داشت و این از حرکات و سکناتش کاملا پیدا بود. مهناز هم حالا دیگه مهندس برق شده بود واسه خودش و توی یک شرکت تابلوسازی کار میکرد. وای عجب ۴۵ دقیقه ای بود. بیشترین خجالت رو وقتی کشیدم که میخواستیم خداحافظی کنیم چون اونا باید وسایلشون رو جمع میکردن و اتاق رو تحویل میدادن و میرفتن فرودگاه. آخرش دکتر من رو کشید کنار و گفت مهناز همون اوایل جریان شما رو واسه من تعریف کرد و به من گفت که به شما واسه اون کمک بزرگتون مدیون ِ و میخواستم بگم من هم به شما بنوعی مدیونم. دیگه گفت که مهناز مجبورش کرده واسه دکترا بخونه و خودش عمرا عرضه اینکار رو نداشته! (همیشه پای یک زن درمیان است...) بهم گفت چقدر امروز خوشحال شده. داشتم آب میشدم. کارتم رو بهش دادم و گفتم کرمان اگر کاری داشت باهام تماس بگیره شاید کاری از دستم بربیاد. وقتی روی کارتم رو خوند تازه فهمید اصلا از من نپرسیده چیکاره ام و باور کرده بوده که من راننده آژانسم! وای چقدر دوباره خندیدیم. خیلی فرصت کمی بود ولی به تمام این سالها بیخبری می ارزید.

امروز یاد گرفتم هر لحظه ام درگیر یک خط از سرنوشت شده. بعد از اینهمه سال من برم تو اون خیابون تو این ساعت و دقیقه و اونا هم عدل همون روز اونجا باشن و من هم اونا رو ببینم (چون من هیچکس رو تو خیابون تاحالا ندیدم یعنی اینقدر حواسم پرته که همه از دست نشناختنم شاکی ان!) عجیب بود. خوشحالم. حالا از امروز ما دوست خانوادگی شدیم (چیزی که دکتر بلند بلند میگفت در حالی که میخندید و دست تکون میداد).

نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387   توسط خودم 



دوباره

تصميم گرفتم دوباره بنويسمش چون يه عده تو نظرهاي خصوصي بدجور عنايت كرده بودن. سعي ميكنم يادم بياد اون دفعه چي نوشته بودم.

راجع به جرياناتي كه تو دانشگاه اميركبير اتفاق افتاده و كم و بيش همه ازش اطلاع دارن يك سري نكاتي از نظر من خيلي جالبن كه گفتم بد نباشه بگم. به هرحال اين روزا تكنولوژي عجيب و غريبي مثل يوتيوب و امثالهم باعث شده هيچ اتفاق نادري از ديد دوربينهاي كوچيك و بزرگ دور نمونه و همه براي كسب موثقترين اطلاعات سري به يوتيوب بزنن. اما در اين مورد خاص.

اولا اينكه ما بايد ببينيم اين مسئله تا چه حد ضرورت داشته. اينكه ما  بيايم يه عده شهيد رو تو دانشگاه خاك كنيم چه هدفي رو دنبال كرديم؟ احترام به شهدا؟ حفظ حرمت اونها؟ جلب توجه دانشجويان منحرف به سمت و سوي دين؟ اينكه نشون بديم ما هميشه به ياد شهدا هستيم؟ بالاخره چي؟ خب اگه هدف اين بوده كه بايد بگم انگار برعكس شد! يعني هم به حرمت اون بندگان خدا توهين شد هم با اون حركات دوستان بظاهر مذهبي و بسيجي آبروي دين هم رفت. اي بابا خوب به اين رئيس دانشگاه يكي بايد بگه تو با چه عقلي تو اين شرايط همچين كاري كردي؟ جز اينكه اين يك كار 100 درصد تخريبي بوده؟ جز اينكه ميدونست اونا مخالفت ميكنن و اينم صداش درمياد و دولت به يه مشت دانشجوي بي دفاع حمله ميكنه؟

دوما اينكه اصلا اين كار قبول. ديگه تو اين مسائل رئيس ها سعي ميكنن به همه احترام بگذارن از بقيه هم يك نظرخواهي كوچيك بكنن چون رياست يك پست موندگار نيست و اين دانشجوها هستن كه با طيف سليقه هاي تقريبا يكسان روي كار ميان. اينكه آقاي رئيس چرا حتي از دانشجوها يك نظرخواهي كوچيك نكرده و اين كار رو با دستور كي و زير فشار چه ارگاني انجام داده خيلي مهمه! بابا اينا هم آدمن حيوون كه نيستن. اينا اونجا زندگي ميكنن. براي اينكه رفع اتهام بشي ميتونستي يك بار يك كنفرانس بگذاري نظرات همه رو فقط!‌ بشنوي و فرداش هر كاري خواستي بكني. اينقدر از بقيه ميترسي؟ بهتره بگي چيكار كردين تو و امثالت كه از يك عده دانشجوي بي دفاع ميترسين؟ اگه فكر ميكنين كارتون بر حقه چرا كنفرانس نگذاشتين كه ازش دفاع كنين. به هرحال خدا كمكتون ميكرد. خاك تمام عالم تو سر شماها و كسايي كه به شما خط ميدن.

سوما اينكه اين دوستاي مثلا بسيجي و مذهبي اصلا متوجه نيستن كه با بعضي حركت هاي دفعي و تهاجمي كه انجام ميدن آبروي كل دين رو بردن! بعضي هاشون كه فقط يادگرفتن بگن حضرت آقا و آقام چقدر صورتش پرنوره و از اين حرفا. بعضي هاشون هم كه جدا از اينا دست بزن خوبي هم دارن. اونم كجا، دانشگاه!‌اين فيلم ها بدجوري تو ذوق هركسي ميزنه. آخه بگو چرا ميزنين؟ بابا من كه خودم ديگه بودم ميدونم چه خبره. خجالت بكشين. اين وحشي بازيا چيه. همه ميدونن كه شما مثلا مذهبي ها آدرس همين دانشجوهاي بيچاره رو به قوم و خويش هاي اطلاعاتي تون دادين. نكنين اينقدر اقا آقا نكنين. اگه زورتون زياده پاشين برين زورخونه زوراتون رو بزنين راحت شين. وا مصيبتا. چه مملكت گل و بلبلي شده ها هركسي زورش ميرسه يه فشاري به همه ميده خلاصه.

چهارما اصلا اين چه معني ميده تا تقي به توقي ميخوره پليس امنيت هم مياد وسط؟ جنايت كردن؟ حالا مثلا انجمن اسلامي رو هم بدنام كردين و همه چيز رو ريختين تو سر اونا. كه چي؟ كه تو انتخابات راي بيارين؟ كه دوباره تو بوق و كرنا كنين كه آمريكاي جنايتكار از اينا حمايت كرده پس اينا الن و بلن؟ كه آمريكا هيچ غلطي نميتونه بكنه و ما خيلي آدميم و بقيه كشورها همه دنبال س ك س  و پ و ر ن و اينا هستن و ما هستيم كه فقط خوبيم و اصلا ماييم كه بايد ميبوديم و ايول به ما و اينا!؟ كه امام جمعه فلان شهر بزرگ مذهبي بياد بگه من نگران اينترنت هستم و از ماهواره هراس دارم و الان تمام اونايي كه ماهواره دارن نشستن پاي كانال هاي پلاتي نيوم مانند و دارن گناه ميكنن! كه ما ايراني هاي آخوند و آخوندپسند اصولا پاك هستيم (مگر اينكه خلافش ثابت بشه) و بقيه ملل همگي كفر هستن چون كه آقا ميگه اونا كافرند.

پنجم هم اينكه اين دوستاي عاشق ولايت فقيه برن دنبال عشقشون و تو اين وبلاگ نيان لطفا. همون بهتر كه فكر كنين من آدم نيستم و شما آدم هاي خوب هستيد. شما خوبين كه آقا آقا بزنين و آقا هم براي نماز صبح خودشو از قطار پرت كنه پايين و بعدم بگه اگه عكس من رو پاره كردن بخاطر من دعوا نكنين و شما بزنين زير گريه و داد بزنين آقا آقا و فردا تو دانشگاه بريزين بچه هاي مردم رو كه مثل خر درس خوندن و بدون انواع سهميه ها اومدن داخل، بزنين و موهاشون رو بكشين و فحش خ و ا ه ر و مادر بدين بهشون كه چي؟ كه اونا عين آدم درس خوندن كتاب خوندن اخبار خوندن ميدونن تو مملكت چه خبره شما يه مشت سهميه دار ريش بين اومدين كه فقط آقا آقا بگين و اسم بنويسين واسه غزه و واسه راهپيمايي ها آدم بزور كم كردن مدت سربازي جمع كنين. اگر فردا بگن يك روز هم از مدت خدمت بسيجي ها كم نميشه ميخوام ببينم ديگه كي عضو ميشه. برادرايي كه عضو بسيج ميشن كه خوب خدمتشون رو كم ميكنن و براي استخدام در شركت ها اولويت دارن و اصلا اگر نباشن منافقن و ولايت رو قبول ندارن و اينا. خواهرهايي كه عضو ميشن هم به هرحال شوهر از نوع بسيجي گيرشون مياد مرتب و ميتونن با شركت در انواع كلاسهاي عقيدتي توانايي هدايت ديگر دختران منحرف رو بعهده بگيرن و امر و نهي كنن و اجالتا اگر خواستن از انواع وام هاي قرض الحسنه و غيرو بصورت عاجل و وافر برخوردار بشن. بقيه هم كه به هر دليل عضو نيستن در اين مملكت ضد دين بوده و كلا ... هستند.

در پايان جمعش كن شعذب ماريا رو .... (براي محسن)

نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387   توسط خودم 



یک چیزی نوشته بودم راجع به جریان دانشگاه امیرکبیر. گویا خدا نخواست بفرستمش. همین

نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387   توسط خودم 



ای انیس النفوس سلام علیک سلام علیک

ای شه ملک توس سلام علیک سلام علیک

 

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387   توسط خودم 



نجاتم بده!

Heaven's gates won't open up for me
With these broken wings I'm fallin'
And all I see is you
These city walls ain't got no love for me
I'm on the ledge of the eighteenth story
And oh I scream for you
Come please I'm callin'
And all I need from you
Hurry I'm fallin', I'm fallin'

Show me what it's like
To be the last one standing
And teach me wrong from right
And I'll show you what I can be
Say it for me
Say it to me
And I'll leave this life behind me
Say it if it's worth saving me

Song: Savin' Me, NickelBack

نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387   توسط خودم