پسرک نابغه اصلا ناراحت نبود. اما دوستاش اصلا نفهمیدن تو این مدت به اون چی گذشت. پسرک برای اینهمه فشار استرس اصلا آمادگی نداشت و زخم های کهنه اش دوباره سر باز کردن. روزگار بدجور هوس بازی کرده بود اما شاید الان وقتش نبود. پسرک نابغه به این فکر میکرد که چرا روزگار باید همیشه هوس بازی کنه و چرا یکی مثل مهندس کوچولو اگه دلش بازی خواست روزگار پایه نیست. دیگه پسرک فکر کرد که اینطور دور خودش پیچیدن چه چیزی رو درست میکنه و چرا اینقدر باید ذهنش درگیر هزار و یک مسئله غیر از کار خودش باشه. پسرک مهندس نابغه اینقدر فکر کرد و فکر کرد که دیگه نتونست فکر کنه و جواب هیچ اس ام اسی رو دیگه نداد و گرفت خوابید. البته قبل از خوابیدنش اومد این رو نوشت و بعدش خوابید.
چرخ روزگار چون نچرخید به کام ما
عجبی نیست چون که بوده همین، شانس ِ ما
آن روز که شانس ها قسمت میشد
مامور تمام کرد هرچه داشت تا رسید نوبت به ما
این شکوه که میبینی از بغض و جور نیست
شکر حق می پذیریم هرچه شده سهم ما
خدا را من اعجوبه ای چیره دست یافته ام
گر گرفتاری نخواهی، تو بشنو این پند ما
طمع نکن در بازی با روزگار
که تو هم روزی اُفتی در دام ِ آنروز ما
این لعبتان رنگ رنگ که میبینی
همه رنگ بازند به اشارتی از یار ما
دوش چه ها که بر من ِ بینوا نگذشت
از این غزل تو خود درک کن حال و احوال ما
|
تمام انسان ها
قوانین بالای شکم و پایین شکم را میدانند
اما،
فقط آدم ها میفهمند هرکدام را
چه وقت و برای کدام مسئله
بکار برند.
|
تو مرا به حال خود رها کرده ای
من هم خودم را به خدا سپرده ام
پس خدا را چه کسی نگه میدارد؟!
راستی خدا خود نگهدارنده است!
|
دستانت را به من بده
تا ارتباط زنده برقرار شود.
|
حروف را جاری کردی
کلمات، دلها را در خود گرفتار کرد و من،
در سیلاب ِ جملاتت غرق شدم.
|
كاش بعضي لحظات
كه مثل قطار يكشنبه ميروند
مانند قطار چهارشنبه
دوباره آمدني داشتند
|
بارون می باره جرجر
رو گنبد و رو منبر
لک لک پیر خسته
بالای منار نشسته
-لک لک ناز قندی
-یه چیز بگم نخندی
-وقتی که می پریدی
-تو زهره رو ندیدی؟
عجب بلایی بچه
از کجا میایی بچه
نمیبینی خوابه جوجه ام
حالش خرابه جوجه ام
از بس که خورده غوره
تب کرده مثل کوره
بارون می باره جرجر
رو پشت بوم هاجر
هاجر عروسی داره
تاج خروسی داره
-هاجر ِ ناز قندی
-یه چیز بگم نخندی
-وقتی حنا می بستی
-زلفاتو وا می کردی
-خالت رو سیاه می کردی
-زهره نیومد تماشا
-نکن اگه دیدیش حاشا
عجب بلایی بچه
از کجا میایی بچه
نمی بینی کار دارم من
فکر فرار دارم من
دوماد رو الان میارن دستمو میدن به دستش
درها رو باید بستش
بارون می باره جرجر
روخونه های بی در
چهار تا مرد بیدار
نشسته کنج دیوار
-مردا سلام علیکم
-زهره خانم شده گم
-اگه دیگه برنگرده
-اوهو اوهو چه درده
عجب بلایی بچه
از کجا میایی بچه
زهره خانم همینجاست
میون مشت مرداست
اگر که مردا پاشن
ابرها زهم می پاشن...
زندگی بازی لذت هاست
هرکس از آن خوب چشید،
قسمتش عزت هاست
ورنه هرکه کم کشید
لایق عبرت هاست.
|
بهترین ِ لحظات برای مردها
زمانی ست که در یک آن،
از عشق و نفرت خالی می شوند.
یک قاعده ی بی استثناء!
|
چرا اینقدر حرف میزنی؟
آماده ی شنیدن هستم
چشمانت از زبان ِ دراز،
راستگوترند.
|
دلم از خستگی خشکیده
جرعه ای استراحت می خواهم
مرا به خانه های ویرانتان دعوت نکنید.
|
آنان که باید میگفتند
هرگز ادا نکردند
اینان که شاید شاید می کنند
کی وفا توانند؟...
میثم تورانی
|