تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...
اندر احوالات پسرک نابغه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود همه بودن پسرک نابغه هم بود. پسرک ما خیلی سرش شلوغ پلوغ بود. نه اینکه فکر کنی دختر مختر ریخته بودن دور و برش، نه بابا از این خبرا نبود، چیزی که بود شلوغی کاذب بود. یعنی همه چی بود و هیچی نبود. پسرک نابغه ی ما شاغل بود. مدرکش رو مکانیک گرفته بود و دانشجوی فوق صنایع هم بود. از شما چه پنهون هم کار و هم درس یکم پسرک نابغه ی مارو داشت آزار میداد. به هرحال جوون بود و هزار آرزو و حالا اینقدر خودش رو درگیر کرده بود که فرصت نداشت یه سفر خشک و خالی بره! بگذریم روزها میگذشت تا اینکه از قضا تحویل پروژه های پسرک ما نزدیک و نزدیک تر شد. نابغه نگو تنبل بگو تنبل ِ تنبلا بگو. اینقدر کارهاش رو نکرد تا 1 ماه مونده به تحویل پروژه اش فهمید عجب اشتباهی کرده و از همون موقع بود که نم نم شروع کرد. اوایل از روزی 1 ساعت شروع کرد تا اینکه 2 هفته مونده به تحویل ساعت ها بیشتر و بیشتر شدن و بعضی روزها پسرک ما فقط 5 ساعت در طول روز میخوابید. صبح ها که میرفت سر کار و غروب که برمیگشت شروع میکرد تا 2 3 نصف شب و روز بعد دوباره از نو. هفته ی آخر تقریبا شبانه روزی شده بود بجز دو سه ساعت دیگه پسرک ما خواب مفید نداشت. 2 شب مونده به تحویل کاملا پیوسته شد و تا صبح بیدار موند. اتفاقا این دو روز تو خونه تنها هم بود و شرایط خیلی خاص شده بود!! پسرک نابغه تو بد مخمصه ای افتاده بود. روز حرکت بسمت دانشگاه برای تحویل پروژه وقتی سوار قطار شد تازه فهمید تمام فایل های پروژه رو جا گذاشته و دیگه کار از کار گذشت! دست روزگار تازه میخواست با مهندس کوچولوی ما بازی کنه برای همین پسرک نابغه که با کمال وقاهت با مسئله کنار اومده بود نشست توی کوپه اش. همینطور با خودش کلنجار میرفت تا اینکه برادر کینگ مانندش بهش زنگ زد و قرار شد فایل ها رو براش ایمیل کنه. پسرک نابغه بشدت تحت تاثیر استرس وارد شده دچار درد زخم معده کهنه اش شد و توی کوپه دراز کشید. در همین منوال در کوپه باز شد و دو تا خانم باشخصیت وارد کوپه شدن. پسرک نابغه که یکم جا خورده بود فهمید این دومین بازی روزگار تو همچین روزیه برای همین خودش رو کنترل کرد و پس از یه احوالپرسی کوچولو سعی کرد از قضیه سردر بیاره. دخترهای جوون قصه ی ما برای فرار از شلوغی کوپه شون به کوپه ی خالی پسرک نابغه پناه آورده بودن و مهندس ما هم اصلا حوصله نداشت. برای همین خانم های باشخصیت کمی تا قسمتی بهشون برخورد و دیگه سراغ پسرک نیومدن. اون شب پسرک تو خوابگاه تا فردا ظهر پای کامپیوترش نشست و 2 تا کلاس رو پیچوند و پروژه رو از نو حاضر کرد. اما مقاله درست نشد و پسرک مقاله رو ناقص تحویل داد. بعداز ظهر که مهندس کوچولو از خستگی داشت میمرد رفت انتشارات دانشگاه تا سی دی پروژه رو برای استاد رایت کنه که بازهم روزگار بازیش اومد. اینبار دختر خانم دانشجو از مهندس راجع به رشته اش پرسید و مهندس که اصلا تو حال و هوای خودش نبود رو کمی سوال پیچ کرد. پسرک نابغه که تقریبا 2 هفته بود طعم خواب رو نچشیده بود از سوالات دخترک فرار کرد و به قولی پیچوند و رفت که برای ناهار ساندویچ بخوره. دخترک ماجرا ناراحت از اینکه مهندس کوچولو برای صرف یه نوشابه خالی هم دعوتش نکرده خداحافظی معناداری کرد و رفت.

پسرک نابغه اصلا ناراحت نبود. اما دوستاش اصلا نفهمیدن تو این مدت به اون چی گذشت. پسرک برای اینهمه فشار استرس اصلا آمادگی نداشت و زخم های کهنه اش دوباره سر باز کردن. روزگار بدجور هوس بازی کرده بود اما شاید الان وقتش نبود. پسرک نابغه به این فکر میکرد که چرا روزگار باید همیشه هوس بازی کنه و چرا یکی مثل مهندس کوچولو اگه دلش بازی خواست روزگار پایه نیست. دیگه پسرک فکر کرد که اینطور دور خودش پیچیدن چه چیزی رو درست میکنه و چرا اینقدر باید ذهنش درگیر هزار و یک مسئله غیر از کار خودش باشه. پسرک مهندس نابغه اینقدر فکر کرد و فکر کرد که دیگه نتونست فکر کنه و جواب هیچ اس ام اسی رو دیگه نداد و گرفت خوابید. البته قبل از خوابیدنش اومد این رو نوشت و بعدش خوابید.

چرخ روزگار چون نچرخید به کام ما

عجبی نیست چون که بوده همین، شانس ِ ما

آن روز که شانس ها قسمت میشد

مامور تمام کرد هرچه داشت تا رسید نوبت به ما

این شکوه که میبینی از بغض و جور نیست

شکر حق می پذیریم هرچه شده سهم ما

خدا را من اعجوبه ای چیره دست یافته ام

گر گرفتاری نخواهی، تو بشنو این پند ما

طمع نکن در بازی با روزگار

که تو هم روزی اُفتی در دام ِ آنروز ما

این لعبتان رنگ رنگ که میبینی

همه رنگ بازند به اشارتی از یار ما

دوش چه ها که بر من ِ بینوا نگذشت

از این غزل تو خود درک کن حال و احوال ما

نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388   توسط خودم 



فاصله قانونی

تمام انسان ها

قوانین بالای شکم و پایین شکم را میدانند

اما،

فقط آدم ها میفهمند هرکدام را

چه وقت و برای کدام مسئله

بکار برند.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388   توسط خودم 



تو مرا به حال خود رها کرده ای

من هم خودم را به خدا سپرده ام

پس خدا را چه کسی نگه میدارد؟!

راستی خدا خود نگهدارنده است!

نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388   توسط خودم 



دستانت را به من بده

تا ارتباط زنده برقرار شود.

نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388   توسط خودم 



حروف را جاری کردی

کلمات، دلها را در خود گرفتار کرد و من،

در سیلاب ِ جملاتت غرق شدم.

نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388   توسط خودم 



كاش بعضي لحظات  
كه مثل قطار يكشنبه ميروند
مانند قطار  چهارشنبه
دوباره آمدني داشتند

نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388   توسط خودم 



زهره!

بارون می باره جرجر

رو گنبد و رو منبر

لک لک پیر خسته

بالای منار نشسته

-لک لک ناز قندی

-یه چیز بگم نخندی

-وقتی که می پریدی

-تو زهره رو ندیدی؟

عجب بلایی بچه

از کجا میایی بچه

نمیبینی خوابه جوجه ام

حالش خرابه جوجه ام

از بس که خورده غوره

تب کرده مثل کوره

بارون می باره جرجر

رو پشت بوم هاجر

هاجر عروسی داره

تاج خروسی داره

-هاجر ِ ناز قندی

-یه چیز بگم نخندی

-وقتی حنا می بستی

-زلفاتو وا می کردی

-خالت رو سیاه می کردی

-زهره نیومد تماشا

-نکن اگه دیدیش حاشا

عجب بلایی بچه

از کجا میایی بچه

نمی بینی کار دارم من

فکر فرار دارم من

دوماد رو الان میارن دستمو میدن به دستش

درها رو باید بستش

بارون می باره جرجر

روخونه های بی در

چهار تا مرد بیدار

نشسته کنج دیوار

-مردا سلام علیکم

-زهره خانم شده گم

-اگه دیگه برنگرده

-اوهو اوهو چه درده

عجب بلایی بچه

از کجا میایی بچه

زهره خانم همینجاست

میون مشت مرداست

اگر که مردا پاشن

ابرها زهم می پاشن...

نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388   توسط خودم 


زندگی بازی لذت هاست

هرکس از آن خوب چشید،

قسمتش عزت هاست

ورنه هرکه کم کشید

لایق عبرت هاست.

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388   توسط خودم 



حقیقت

بهترین ِ لحظات برای مردها

زمانی ست که در یک آن،

از عشق و نفرت خالی می شوند.

یک قاعده ی بی استثناء!

نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388   توسط خودم 



چرا اینقدر حرف میزنی؟

آماده ی شنیدن هستم

چشمانت از زبان ِ دراز،

راستگوترند.

نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388   توسط خودم 



دلم از خستگی خشکیده

جرعه ای استراحت می خواهم

مرا به خانه های ویرانتان دعوت نکنید.

نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388   توسط خودم 



سرگیجه

آنان که باید میگفتند

هرگز ادا نکردند

اینان که شاید شاید می کنند

کی وفا توانند؟...


میثم تورانی


نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388   توسط خودم