تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...

زندگی همانند ِ یک چایی ِ داغ

گاهی اوقات میسوزاندت

اما گاه گداری هم

خستگی را از تنت بیرون میبرد

با همان سوزندگی اش.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388   توسط خودم 



اگر هواپیما

در دلت سقوط نکرد چی؟

آنوقت از کدام هایجک

برای بیرون پریدن از این مصیبت

استفاده کنم؟!

نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388   توسط خودم 



مقاله ام پذیرفته نشد!

انتهای پیام.

نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388   توسط خودم 



پاسخ

حرف های خط خطی شده در ذهن من

باز بازی با دل رسوای من

روز و شب چو بگذرد مانند ِ باد

بادبادکبازی میکند با وسوسه دنیای من

از همه پرسیدم و چیزی نشد جویای حال

جز همه تزویر که شد در کار من

چون بدیدار محبوب آیم پدید

خوب میدانم که سنگها افتد بر پای من

لیک از دوستان مرا اندوه نیست

شاید که بد فهمیده شد منظور من

محسنا مرا با تو راه ِ دل فاصله نیست

خرده نگیر که هرچه بی مهری ست، بوده ز من

این همه بیت که من کردم سوار

خواستم که پذیرفته شود عذری ز من

دلمان خوش گشت که یاران صبا

جملگی بودند جویای احوالات ِ من

اما، در عجب هستم از کار روزگار

چونکه میخندد مدام بر ریش ِ من

نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388   توسط خودم