زندگی همانند ِ یک چایی ِ داغ
گاهی اوقات میسوزاندت
اما گاه گداری هم
خستگی را از تنت بیرون میبرد
با همان سوزندگی اش.
|
اگر هواپیما
در دلت سقوط نکرد چی؟
آنوقت از کدام هایجک
برای بیرون پریدن از این مصیبت
استفاده کنم؟!
|
حرف های خط خطی شده در ذهن من
باز بازی با دل رسوای من
روز و شب چو بگذرد مانند ِ باد
بادبادکبازی میکند با وسوسه دنیای من
از همه پرسیدم و چیزی نشد جویای حال
جز همه تزویر که شد در کار من
چون بدیدار محبوب آیم پدید
خوب میدانم که سنگها افتد بر پای من
لیک از دوستان مرا اندوه نیست
شاید که بد فهمیده شد منظور من
محسنا مرا با تو راه ِ دل فاصله نیست
خرده نگیر که هرچه بی مهری ست، بوده ز من
این همه بیت که من کردم سوار
خواستم که پذیرفته شود عذری ز من
دلمان خوش گشت که یاران صبا
جملگی بودند جویای احوالات ِ من
اما، در عجب هستم از کار روزگار
چونکه میخندد مدام بر ریش ِ من
|