تو اگر در لحظات سخت، پک غلیظی به سیگار میزنی و دودش میکنی من در عوض، پک غلیظی به لحظات سخت میزنم و آن را تمام میکنم.
|
عشق یعنی عشق به حق عشق با خدا
صبر کردن در هجمه ای از غصه ها
عشق یعنی چند صباحی حال من دگرگون گشته است
کاش میدانستید بر من چه ها بگذشته است
عشق یعنی پای یکی هست در میون
مایه ها گذاشته ام برای او از دل و جون
عشق یعنی شاید این دست ها چاره شود
از آرزوهایم تنها یکی کاسته شود
عشق یعنی من برایت میشوم افسانه ای
پای تو ریزم هر آنچه خواسته ای
عشق یعنی میشود یادم کنی؟
روز ُ شب با یاد من تو سر کنی؟
عشق یعنی عقل ُ دین گاهی شوند بازیچه ای
با خدا دردها گویی رویرو همچنان آیینه ای
عشق یعنی هرچه هست یک سوی آن فقط خداست
گر بخواهد همه سنگ ها به پلکی از هم جداست
عشق یعنی من با خدا معامله ها کرده ام
این بار هم شکی ندارم همه را به خودش واگذار کرده ام
|
کاش که من جای دگر میبودم
آسوده ز هر زخم زبان میبودم
کاش در طول زمان تنهایی
من رها از خاطرات میبودم
کاش از دل تنگ تو در آن دورترها
من کمی بیشتر با خبر میبودم
کاش که این فاصله ها نقطه خودکار بود
تا که من جوهر خودکار آن میبودم
کاش که دستان من تار و پودی می پیوست
از بهم دوختن آن جامه ی تنت میبودم
کاش این همه سخن در بین نبود
تا که من آسوده بال کنار تو میبودم
کاش تکبر هیچ زمان وجود نداشت
آنوقت شاید من الان، چشم براه آمدنت میبودم
کاش که میدانستی درد من از چه و کیست
تا که شاید زجری نبود و من، آشنایت میبودم
|
روز موعود، سیزده رسید
فاطمه بنت اسد اینسو ُ آنسو میدوید
در ورای این همه شور و شعف
رو بسوی دیوارهای کعبه میدوید
..
باز شو ای همه خشت و گل، من آمدم
بهر مولود ولیّ الله من آمدم
گر تو هم بر باز شدن سر ننهی
با یا علی بشکافمت، من آمدم
...
در آسمان سراسر شور و شر است
در میان افلاک پچ پچ و بس خبر است
شهرُ الرّجب سه و ده سیزده شد
گویی خدا هم آنطرف نذر بسته است
...
یا علی لولیان از بهر تو سما کنند
وین ملائک در وصف تو غوغا کنند
نامردمانی که در مردانگی شک برده اند
امشب سوالها از درب خیبر میکنند
|
در فکر دختری هستم از راه دور
خاطراتش را میکنم روزی چندین بار مرور
بس که یادگاری دارم از او
چهره اش مدام می کند از ذهنم عبور
من ُ او رازها در دل هم کاشته ایم
سر ّی که نکند به ذهن ِ تو حتی خطور
من برایش قصری ز مهر ساخته ام
همین کافیست تا شویم با هم اینگونه جور
عشق او ذهن مرا در بند خود کرده اسیر
راست گفته اند در این راه چشمان من شده کور
هرچه خواهد، برای او آرم پدید
من برای وصل او هستم صبور
گر که از من وصف او را جویا شوی
خط به خط تعریف کنم بهر ِ تو من با غرور
این حروف که من بستم به شعر
باور کن از حسادت کلمات به تو جور نمی شد الا به زور
|
باز بازی با لحظه ها
دلشکسته در میان غصه ها
باز این دل، از من بگذشته است
گویی که شاید دنبال ِ تو می گشته است
ورنه اینهمه غوغا ز چیست
وینهمه شور و سودا بهر ِ کیست
شاید که گمگشته ای دارد دلم
دیوارهای پر زدردی دارد دلم
هرچه هست درمان ِ آن بس سخت شده
راستی این دلم برای تو تنگ شده
هیچ میدانستی چرا نامی ز تو نبرده ام؟
در نوشته ها حرفی بنامت نسپرده ام؟
چون که می ترسم تو را حسد کنند
از میان جمله نام تو را رصد کنند
لیک از این زبان نام تو نیست یک لحظه سوا
در میان فکر من فکری نیست از تو جدا
من خیالم را دیریست بنامت کرده ام
تا به امروز بهر تو جان کنده ام
تو ولی از دست من عاصی شدی
در غیاب نام ِ خود بیجهت قاضی شدی
اسم تو در نقطه ها هجی شده
خط به خط با یاد تو جاری شده
لیک این شعر را تقدیم تو بنموده ام
لحظه ها با خیالت خط به خط سروده ام
تحفه ای باشد اگر، ناقابل است
بهر خوبان هر چه هست بازم کم است
|
کنترل تلویزیون احساس خوبی به من منتقل نمیکند
نکند کسی مرا Mute کرده است...
|