تبليغاتX
صبر می کنیم...
صبر می کنیم...

تو اگر در لحظات سخت، پک غلیظی به سیگار میزنی و دودش میکنی من در عوض، پک غلیظی به لحظات سخت میزنم و آن را تمام میکنم.

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388   توسط خودم 



در سوگ مسافران ِ کنسرت ها

مرگ بر توپولوف...

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388   توسط خودم 



روزها

عشق یعنی عشق به حق عشق با خدا

صبر کردن در هجمه ای از غصه ها

عشق یعنی چند صباحی حال من دگرگون گشته است

کاش میدانستید بر من چه ها بگذشته است

عشق یعنی پای یکی هست در میون

مایه ها گذاشته ام برای او از دل و جون

عشق یعنی شاید این دست ها چاره شود

از آرزوهایم تنها یکی کاسته شود

عشق یعنی من برایت میشوم افسانه ای

پای تو ریزم هر آنچه خواسته ای

عشق یعنی میشود یادم کنی؟

روز ُ شب با یاد من تو سر کنی؟

عشق یعنی عقل ُ دین گاهی شوند بازیچه ای

با خدا دردها گویی رویرو همچنان آیینه ای

عشق یعنی هرچه هست یک سوی آن فقط خداست

گر بخواهد همه سنگ ها به پلکی از هم جداست

عشق یعنی من با خدا معامله ها کرده ام

این بار هم شکی ندارم همه را به خودش واگذار کرده ام


نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388   توسط خودم 



نگاه

کاش که من جای دگر میبودم

آسوده ز هر زخم زبان میبودم

کاش در طول زمان تنهایی

من رها از خاطرات میبودم

کاش از دل تنگ تو در آن دورترها

من کمی بیشتر با خبر میبودم

کاش که این فاصله ها نقطه خودکار بود

تا که من جوهر خودکار آن میبودم

کاش که دستان من تار و پودی می پیوست

از بهم دوختن آن جامه ی تنت میبودم

کاش این همه سخن در بین نبود

تا که من آسوده بال کنار تو میبودم

کاش تکبر هیچ زمان وجود نداشت

آنوقت شاید من الان، چشم براه آمدنت میبودم

کاش که میدانستی درد من از چه و کیست

تا که شاید زجری نبود و من، آشنایت میبودم

نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388   توسط خودم 



روز موعود، سیزده رسید

فاطمه بنت اسد اینسو ُ آنسو میدوید

در ورای این همه شور و شعف

رو بسوی دیوارهای کعبه میدوید

..

باز شو ای همه خشت و گل، من آمدم

بهر مولود ولیّ الله من آمدم

گر تو هم بر باز شدن سر ننهی

با یا علی بشکافمت، من آمدم

...

در آسمان سراسر شور و شر است

در میان افلاک پچ پچ و بس خبر است

شهرُ الرّجب سه و ده سیزده شد

گویی خدا هم آنطرف نذر بسته است

...

یا علی لولیان از بهر تو سما کنند

وین ملائک در وصف تو غوغا کنند

نامردمانی که در مردانگی شک برده اند

امشب سوالها از درب خیبر میکنند


نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388   توسط خودم 



بی قید و شرط

در فکر دختری هستم از راه دور

خاطراتش را میکنم روزی چندین بار مرور

بس که یادگاری دارم از او

چهره اش مدام می کند از ذهنم عبور

من ُ او رازها در دل هم کاشته ایم

سر ّی که نکند به ذهن ِ تو حتی خطور

من برایش قصری ز مهر ساخته ام

همین کافیست تا شویم با هم اینگونه جور

عشق او ذهن مرا در بند خود کرده اسیر

راست گفته اند در این راه چشمان من شده کور

هرچه خواهد، برای او آرم پدید

من برای وصل او هستم صبور

گر که از من وصف او را جویا شوی

خط به خط تعریف کنم بهر  ِ تو من با غرور

این حروف که من بستم به شعر

باور کن از حسادت کلمات به تو جور نمی شد الا به زور


نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388   توسط خودم 



برای تو

باز بازی با لحظه ها

دلشکسته در میان غصه ها

باز این دل، از من بگذشته است

گویی که شاید دنبال ِ تو می گشته است

ورنه اینهمه غوغا ز چیست

وینهمه شور و سودا بهر  ِ کیست

شاید که گمگشته ای دارد دلم

دیوارهای پر زدردی دارد دلم

هرچه هست درمان ِ آن بس سخت شده

راستی این دلم برای تو تنگ شده

هیچ میدانستی چرا نامی ز تو نبرده ام؟

در نوشته ها حرفی بنامت نسپرده ام؟

چون که می ترسم تو را حسد کنند

از میان جمله نام تو را رصد کنند

لیک از این زبان نام تو نیست یک لحظه سوا

در میان فکر من فکری نیست از تو جدا

من خیالم را دیریست بنامت کرده ام

تا به امروز بهر تو جان کنده ام

تو ولی از دست من عاصی شدی

در غیاب نام  ِ خود بیجهت قاضی شدی

اسم تو در نقطه ها هجی شده

خط به خط با یاد تو جاری شده

لیک این شعر را تقدیم تو بنموده ام

لحظه ها با خیالت خط به خط سروده ام

تحفه ای باشد اگر، ناقابل است

بهر خوبان هر چه هست بازم کم است


نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388   توسط خودم 



کنترل تلویزیون احساس خوبی به من منتقل نمیکند

نکند کسی مرا Mute کرده است...

نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388   توسط خودم